با کمک گوگل ترانسلیتراسیون
بعد سیصد و بوقی یک سری به این وبلگ زدم.مثله اینکه اگه آپ دیت نشه میپره .حیفم اومد که این نوشته ها پاک بشه،به هر حال خاطره ای از یک دوران ه.
پ.ن کلی زحمت کشیدم و تو گوگل ترانسلیتراسیون
کتاب مستطابِ< داستان های دوشنبه> از مطبعه به در آمد. کتاب مربوطه يک فقره مجموعه داستان کوتاه از چند فقره اشخاص بوده که اينجانب نيز مرتکب دو فقره داستان کوتاه در آن شده ایم. جهت مزيد اطلاع می توانيد تشريف مبارک را ببريد به: کاغذ اخبار شرق يوم چهارشنبه ۲۹ مهر. تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
اين چند صباحی که نوشتجات کتابت نمی کرديم اتفاقات مهمه در داخل و خارج مملکت رخ نمود.
فی المثل مملکت عراق کانهو بازار چهارشنبه سوری بوده مداما انواع و اقسام ترقه جات و بمب و مواد محترقه به معرض آزمايش و قتال می رسيد. نمی دانيم که چه حکمتی است که مملکت اتازونی با آن همه کبکبه و دب دبه؛علوم و فنون و ستلايت و چه و چه ازاينگونه امور عاجز مانده دست به دامان ممالک ديگر شده است.ديگر آنکه مقاديری آدم ربايی و بکش بکش هم در جريان می باشد.
در مملکت اتازونی يک فقره انتخابات جهت انتخاب رئيس الوزرا در جريان است.يک طرف قضيه شخص جان کری نماينده سنا بوده که ما به گوش خودمان شنيديم که يک نفر می گفت جيم کری! ديگری جورج دبليو بوده که فی الحال رئيس الورزا بوده يوما و ليل به در و ديوار می زند بلکه دوباره رئيس الوزرا بشود.
در داخله وزير طرق و شوارع کانهو يک فقره دسته گل استيضاح شد و آب هم از آب تکان نخورد.نمايندگان پارلمنت عهد اخوت بسته بودند تا مملکت را نجات داده زين پس تلفات طرق و شوارع مادون احصاييه بين الملل شده هيچ طياره ای سقوط ننمايد و هيچ قطار دودی ای به خودش اجازت ندهد که از ريل خارج بشود.چنين باد.
يوم شنبه نهم اکتبر المبارک هزار و سيصد و هشتاد و سه شمسی يک فقره مسابقه فوتبال ما بين
مملکت پروس و مملکت ايران در استاديوم آزادی بر گزار می گردد. فی الحال مقاديری تغييرات در استاديوم مربوطه اعمال شده ؛ يک فقره تلفيزيون گنده بک که بعد مدتها جهت نمايش در محل مربوطه نصب شده است. گفتيم بلکه دری به تخته بخورد هر چند صباحی يک اتفاقی بيفتد که همچو تيمهايی تشريف بياورند مملکت ما بلکه مقاديری تغييرات ايجاد شود.
فعلا همين
سه سال از خاموشی فريدون فروغی گذشت...

کوچه ی شهر دلم
از صدای پای تو خاليه
نقش صد خاطره از روزای دور
عابر اين کوچه ی خياليه
به شب کوچه ی دل ديگه مهتاب نمياد
توی حجله ی چشام،عروس خواب نمی آد
کوچه ی شهر دلم بی تو کوچه ی غمه
همه روزاش ابريه ، روز آفتابيش کمه
غم تنهايی داره ، کوچه ی دل بی صدای تو
همه شعر دفتر من، مال تو برای تو
بوی دستای تو داره غربت دستای من
ياد قصه های تو مونس لحظه های من
به شب کوچه ی دل ديگه مهتاب نمی آد
توی حجله ی چشام عروسه خواب نمی آد
کوچه ی شهر دلم بی تو کوچه ی غمه
همه روزاش ابريه ، روز آفتابيش کمه
شاعر: حسين نجفيان
آهنگساز: کوروش يغمايی
اجرا: ۱۳۶۰
از کتاب: خفته در تنگنا - نشر ثالث
فی الحال مقاديری دچار تنبلی شده ايم نمی دانيم به جهت گرمی هوا باشد يا چه.
چند روز ماضی تشريفمان را برده بوديم کنسرت گروه دستان در کاخ همايونی ( نياوران) . افراد ياد شده به طريقه مستحسن مزغانچی گری می کردند. بساط انبساط خاطر فراهم شد.
ايام ماضی کتاب « همه مردان شاه» را قرائت می فرموديم. کاتب مربوطه يک فقره جورناليست مملکت اتازونی بوده ؛ مقاديری من باب دوکتور مصدق و ريشه های کودتا و عوامل ان و قس علی هذه منطبق براسناد جاسوس خانه ی اتازونی نوشته است.علی الرسم فی هذه الامور مقاديری دلمان گرفت. کاری نمی شود کرد. حيف...
يوم آدينه چند هفته قبل يکهو به کله امان زد زد که تشريفمان را ببريم ولايت احمد اباد. لذا با دايی مربوطه و ابن الخاله سوار مرکب همايونی شده پرسان پرسان رفتيم تا ولايت مربوطه که در حوالی آبيک بود. دريغ از يک فقره تابلو که بلکه بتوانيم طرق صحيحی بپيماييم.
در ابتدای ولايت مربوطه يک فقره تابلو موجود بود که نوشته بود : به طرف زيارتگاه حضرت آيت الله ملا علی قارپوز آبادی!!
ولايت مربوطه کانهو اکثر دهات ديگر بوده مقاديری زمين زراعی در اطراف و چند گله گوسفند در چرا. داخل که شديم هر چه گشتيم از امارت مخصوص نشانی نبود پرسان پرسان رسيديمی ابتدای يک فقره شارع خاکی که بعد مديدی رسيديم که نگهبان مربوزه نبود و مانديم تا امد. امارت موجود در حال ترميم بود و مقاديری عمله و اکره مشغول به ترميمی سقف. داخل اتاق پايينی شديم که شخص ايشان در آنجا مدفون بودند. خدا رحمتشان کند.مقاديری تابلو و عکس در اطراف اتاق و خودشان هم که وسط اتاق.
آمديم بيرون. ضلع غربی امارات يک فقره بنای يک طبقه نو ساز بود که مقاديری از وسايل من جمله يک فقره هوتول قديمی يک تخت و ... رويت می شد. مقاديری عکس فتوغرافی برداشته شد. آمديم بيرون. ديوار های امارت به صورت کنگره دار بوده رويه اش کاه گلی بود.مانديم در کار دنيا که برای همچو آدمی نه يک فقره تابلو در تمام راه موجود بود نه يک جاده آسفالت تا دم خانه . الحمد لله که تا ديوار به ديوار امارت مربوطه هم روستاييان عزیز خانه سازی فرموده بودند.بگذريم...
اليوم در کل مملکت محروسه به قدر کافی هوتول موبيل های «القانس» ِ نظميه در طرق و شوارع در حال تردد بوده به طوری که هيچ کس از ابنا بشر به قدر سر سوزنی به خودش اجازت نداده که در شارع قيقاج بدهد که سبب تکدر خاطر رعايا گردد. بر فرض محال که يک فقره هم پيدا بشود يکهو چند فقره هوتول مربوطه سر در گريبانش گذاشته تا آخر دنيا هم که باشد در تعقيبش می روند تا از کرده پشيمان بشود. هرکس هم که خلاف اين مطالب بگويد الهی سنگ بشود. آمين.
جرايد تورق می فرموديم. يک فقره خبر مشعوف کننده به رويتمان رسيد.
جريده « وقايع اتفاقيه» توقيف شد. پنداری که هرکی به هرکی باشد. بعد ۲ سال که وب لاگ می نوشتيم با اين اسم؛ يکهو چند نفر آدم اصلاحات چی اسم وب لاگ ما را به سرقت برده گذاشته بودند روی کاغذ اخبارشان.به هر حال خورشيد هيچ وقت زير ابر نمی ماند.
فی الحال مقاديری انبساط خاطر فراهم گرديد.
ساقی باور؛عزيزم جامی پی مستی
سودِم نيستی؛عزيزم؛ زياِنم هستی
ساقی پُر به کَ ديدم جام يک معنی
بلکه بگذرم ساقی ژِمامو معنی
فدات بام ساقی عزيزم تر زُوانم کَی
ِمن دردَه دارِم ساقی ؛دوای جانم کَی
ژو بادی بی غش ساقی؛ خم خانه ی ديرين
شير مرد افکن ساقی تلخ لب شيرين
بِدَی تا يَکجا ساقی پاکشه گناموم
مستی باو روح ساقی فنا فی الله بوم
«شعر : ملا پريشان دينوري»
عرض شود که جناب مزغانچی مدت های مديدی يک فقره آهنگ موسوم به « ساقی نامه کردي» را با تنبور می نواختند لکن به جهت قلت سواد بعض کلمات نامفهوم بود. فی الحال که در محل خدمت يک فقره تزريقاتچی کرد به پستمان خورده گفتيم که با يک تير دو نشان زده باشيم. به قول شاعر :
به يک کرشمه دو کار زيارت شاه عبدل عظيم و ديدن يار
که فی الواقع هم جناب مزغانچی را از جهل مرکب به در آورده باشيم و هم خودمان ملتفت بشويم که چی به چی است. و در اين شرايط بود که نوار و يک فقره واکمن به تزريقاتچی مربوطه داده شد و ايشان هم شعر مروبطه را بر روی کاغذ مکتوب نمودند...
شعر و آهنگ مربوطه در نوار «آئين مستان» موجود می باشد.
يا حق
چند روزی تشريف مبارکمان را برديم ولايت شاهرود. فی الواقع چند صباحی بود که دلمان تنوع و تغيير آب و هوا می خواست که اينبار ميسر شد.
جهت حرکت از جانب جنوب بلد طهران بوده که مقاديری در آن صفحات پيچ و تاب خورديم تا جهت اصلی پيدا شد. بر خلاف تصورات اوليه طرق و شوارع به طريق مستحسن بوده اکثرهم دو باند و يک طرفه بود که در ولايت ايران جز عجايب می باشد. بلد بين راه: شريف آباد؛ گرمسار و دامغان بود.
بلد شاهرود يک فقره از بلاد ملک ايران است با آب و هوای گرم و خشک شبيه طهران خودمان. شهری است در دامنه کوه.
مقاديری رفتيم جهت گشت و گذار. يک فقره آبشار صناعی از مناطق ديدنی شهر می باشد. در اطراف شهر يک فقره روستا موسوم به بسطام بوده که قبر « بايزيد بسطامي» در آن قرار دارد . معماری جالبی داشت. مقاديری شبيه کليسا بود!
يک روز هم به جهت هوا خوری سوار هوتول مربوطه شديم رفتيم داخل شارع و رانديم به سمت يک منطقه موسوم به « اورنگ». از دور سواد مناطقی به ديد می آمد که عجيب می نمود. مناطقی با پوشش جنگلی تنک. به مخيله امان هم خطور نمی کرد که برويم همچه جايی. بعد شارع همين طور پيچيد و رفت بالا و ما يکهو ديديم وسط مقاديری مه هستيم . بعد مرکب همايونی ايستانيديم و در شرايطی که چشم چشم را نمی ديد بساط آتش و کباب محيا شد. مقاديری برودت حادث شده بود! مانديم در تعجب اوضاع و احوالات جوی. در ملک شاهرود داشتيم از گرما می مرديم در اورنگ از سرما. به محض تمام شدن اغذيه يکهو آسمان بنای باران گرفت که ما هول برمان داشت که نکند سيل بيايد! به خير گذشت. برگشتيم ولايت شاهرود بعد مدتی آسمان غريد و بنای باريدن گذاشت. پنداری که غول باران را بيدار کرده بوديم دنبالمان می کرد. موقع برگشت هم حکايت همان بود که بود. به بلد طهران که رسيديم در يکی از طرق پنداری که وسط رودخانه هستيم همينطور آب روان بود که از جانبمان می گذشت. علی ای حال مقاديری خلقياتمان آمد سر جايش.
کاغذ اخبار تورق می فرموديم چند فقره اخبار مهمه به رويتمان رسيد:
پنداری که از جهت ذخاير نفتی به رتبه دوم ارتقا پيدا کرده باشيم. نمی دانيم خوشحال باشيم يا نه!
چند صباحی بود که مقاديری تفکرات می فرموديم من باب امورات مملکت و امور مهمه. با خودمان گفتيم ای بسا اگر نفت و ذخاير زير زمينی نداشتيم اوضاعمان بهتر بود و کسی بابت حرص و آز و طمع به اموراتمان دخالت نمی ورزيد. بعداْ مقاديری تفکرات ديگر کرديم و باخودمان گفتيم که چه معنی؟اگر بنای نفت است که اعراب باديه نشين خيلی بيشتر تر از ما نفت و غيره دارند. نميدانيم که کجای کار اشکال دارد يحتمل که « خلايق هر چه لايق» مصداق خودمان باشد.
يک فقره ديگر از اخبار مربوط به ممالک خارجه بود که پنداری يک فقره از نسوان مملکت ليبی موسوم به «عايشه قذافي» الم حمايت از صدام برداشته فرموده که در عدليه جهت ايشان دفاع خواهند کرد. عکسشان را که گراور کرده بود رويت کرديم. مقاديری مقبول بود که البته هيچ گونه ارتباطی به فرمايشاتی که می خواهيم بنويسيم ندارد!
نمی دانيم که چه اتفاق افتاده که از ممالک مختلفه من جمله اتازونی ؛ فرانسه و بلاد عربيه عمله و اکره بلمد شده اند که جهت مردک ديوانه به دفاع بپردازند. يحتمل که آخر الزمان شده. مردک به قدر موهای سرش آدم کشته حال چند نفر ديوانه تر ... بگذريم دنيای ديوانه ای است!
پنداری که ناف ما را يک طور ديگری بريده باشند. فی الحال چيزی به نماز صبح نمانده که ما بيداريم و ساعت ۷ هم بايد برويم سر کار و زندگيمان!
بسی حالگيری مضاعف بود رتبه اول از جانب مملکت يونان در فوتبال. نفهميديم که اين ديگر چه طور فوتبالی است! اين مردک پروسی - موسيو اوتو رهاگل - پنجاه نفر را چپانده بود توی ۱۸ قدم.
فعلا همين.
يا حق
اليوم آدينه ۱۳ جمادی الاول ۱۳۸۳ نظر همايونی بر آن قرار گرفت که مقاديری معلومات صادر نموده از رخوت چند هفته ای به در بياييم.
فی الحال که مشغول کتابت به طريقه آن لاين می باشيم پاسی از شب گذشته و ما زير نور چراغ مطالعه - به جهت رعايت حال ابن الخاله که در چند متری خر و پفش به آسمان بلند است - نمی دانیم از «اوتوری هاگل» ملعون و مملکت يونان بنويسيم يا از غم دوری يا چه...
طی چند صباح ماضی که کرکره وب لاگ پايين بود اعوان وانصار مقاديری غور و تفحص نمودند من باب کتابت و .. که ما گفتيم چه فايده و قس علی هذا. و مقاديری به درازا کشيد و از موعد مقرر هم گذشت که مصادف شد با دومين سالگرد وب لاگ مربوطه که هيچ دل و دماغمان به تبريک به خودمان هم نمی رفت.لکن به جهت آنکه شقايق خاتون بحر الاحمر مقادير مبسوطی زحمت کشيده قالب وب لاگ تغييرات داده عکسمان را گراور کرده بر بلندای وب لاگمان الصاق فرموده اند گفتيم بلکه به جهت تشکر از ايشان هم که شده چند خطی کتابت کنيم.
و اضافه بر آن يک فقره تشکر مخصوص بدهکاريم به خوانندگان با وفا که در غيابمان جايمان را سبز نگه داشتند.
من بعد از اين هم اگر حال و حوصله امان سر جايش بود بلکه چند کلمه افاضات بکنيم...اگر نه هم که نه!
شازده
آن کيست که از راه کرم با چون منی ياری کند
بر جای بدکاری چو من يک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پيغام وی
وانگه به يک پيمانه می با من وفاداری کند
...
مثل اينکه من خيلی از دنيا عقبم... مثل اينکه يکی ديگه از بچه ها هفته ی قبل بر اثر تصادف فوت کرده
عجب روزگار مسخره ای!!!!
اولين نفر از بچه های پزشکی ورودی ۷۵ بهشتی زنگو زد و از در گذشت!
هر چند که خاطره مشترک چندانی نداشتم. حتی يک بخش مشترک يا هر چی. ولی همين که می بينی کلی اميد و آرزو تو يه مدت کوتاه ۲ ماهه نابود می شه واقعا غم انگيزه....
و باز آدم به اين نتيجه می رسه که زندگی ارزش خيلی چيزها رو نداره.
روحش شاد...
هر چی فکر کردم مطلب خاصی به ذهنم نرسيد که در موردش بنويسم.
از اتفاقات اين چند روز گذشته يکی هم اينکه رفتم نمايشگاه کتاب . کتاب هايی هم که خريده شد به قرار زير ئه:
۱- جلد سوم مجموعه آثار شاملو- انتشارات نگاه
۲- رمان «پدرو پارامو» نوشته ی «خوان رولفو» ترجمه «احمد گلشيري» - نشر فردا
۳- رمانهای «ارواح» و «کشور آخرين ها» نوشته ی «پل آستر» - انتشارات افق
۴- مجموعه آثار نمايشی «يون فوسه» انتشارات نيلا
۵- «شش يادداشت برا ی هزاره ی بعدي» .نوشته ی «کالوينو» ترجمه ليلی گلستان نشر کتاب نادر
۶- نقد آثار فرانتس کافکا. نوشته ی «گره گوری روي» ترجمه مقصود خداياری انتشارات کتاب امروز
۷- «صادق هدايت و هراس از مرگ» - دکتر محمد صنعتی - نشر مرکز
۸- «ايلياد» و «اوديسه» ی هومر - ترجمه ابراهيم يونسی - انتشارات علمی و فرهنگی.
در ضمن کتاب « زندگی را به آواز بخوان» نوشته ی آقای مير صادقی؛ هم توسط انتشارات نيلوفر چاپ شده.
مرثيه
به جست و جوی تو
بر درگاه کوه می گريم
در آستانه ی دريا و علف.
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گريم
در چار راه فصول
در چارچوب شکسته ی پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گيرد.
...................
به انتظار تصوير خالی تو
اين دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
*
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است. -
و جاودانه گی
رازش را
با تو در ميان نهاد.
پس به هيئت گنجی در آمدی:
بايسته و آز انگيز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان
دل پذير کرده است!
*
نام ات سپيده دمی است که بر پيشانی ی آسمان می گذرد
- متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره می کنيم
شب را و روز را
هنوز را ...
احمد شاملو
چند روز پيش تو صفحات « ايرانشهر» روزنامه ی همشهری خوندم که « گل آقا» - کيومرث صابری - تو بيمارستان مهر بستری ئه. نوشته بود که مشکل با کم خونی شروع شده و اينکه حالا تو اتاق ايزوله معکوس بستری ئه و اجازه ملاقات نداره...
بخش خون و اونکولوژی بيمارستان شهدا با مريض های شيمی درمانی و عکس بهنام دهش پور از جلوی چشمم رژه می رفت. خدا خدا می کردم که حدسم درست نباشه... تا اينکه لعنتی زودتر از هر چيزی که فکر کنی از راه رسيد.
دلم می خواد زار بزنم ولی بيشتر از چند قطره نمياد .
سنی نداشت که. اين چه زندگی احمقانه ايه آخه.
دارم روزنامه ی شرق رو آن لاين نگاه می کنم. تمام صفحه ی اولش رو اختصاص داده به گل آقا.
تشيع جنازه ساعت ۹ صبح ۱۲ ارديبهشت از مقابل موسسه گل آقاست. ميدان آرژانتين خيابان زاگرس.
هرگز نميرد آنکه دلش زنده به عشق....
حالم بده...
ديروز که از خيابان ولی عصر رد می شدم ؛ کنار خيابان به فاصله ی چند متر به چند متر آدمهايی ايستاده بودند با لباس های متحد الشکل - جليقه و شلوار سرمه ای به همراه پيرهن آبی - روی لباسشان هم نوشته بود: پارکبان! نفهميدم که کارشان چی است!
|
رضا چايچی |
|
|
کتاب شعر « روزی به خواب می رویم» ِ« رضا چایچی» را خواندم. کتاب کم حجمی است که حدودا چهل تا از شعر های چایچی که بیشترشان در اوایل دهه هفتاد گفته شده را شامل می شود. چند شعری را که بیشتر دوست داشتم ، اینجا می نویسم.
تو را به یاد می آورم و می خواهم در پرتو مهتابی ات غرق شوم اما تو دوری از دستهای من مثل ماه از خلال شاخه ها با شکوفه ای بر گیسوان.
« بختک» کابوسهای خانه را با نفسهای بریده بریده ثبت می کنم دروغی ست آفتاب نادیده را با هزار و یک زبان مدح گفتن وقتی شب افتاده است بختک وار بر پنجره ام.
« سهم ما» این نردبان شکسته تو را به جایی نمی برد خورشید دور است و سهم ما همین سرابهاست که می سازد.
« هشدار» از دست هیچ کس کاری ساخته نیست پرندگان بر شاخسار سوخته ات لانه نمی سازند هشدار فرود اولین ضربه های تبر را. |
