writing results in Ideas
اينم نازلی!بعد مدتها يهو ديدم که آی ديش رو خط روشن شد.سلام و احوال پرسی.و مثل خيلی ديگه از بچه های سابق شبکه پيام صاحب وب لاگ.
خوشحالم که بازم می نويسی نازلی!
بالاخره ۶ ماه تموم شد!۶ ماه خفن.۴ ماه داخلی ۲ ماه هم جراحی.
امروز رفتم بخش زنان.فکر می کردم که ۷-۸ نفر بیشتر نباشیم.ولی شدیم ۱۲ نفر!!
داخلی که ۱۸ نفر بودن!یاد دوره خودمون افتادم که ۹ نفر بودیم.کشیک ها رو ریختیم ۲ تا کشیک تو عید و ۴ تا هم این ور و اونور.
بعد از ۶ ماه شاید اولین بخشی بود که استرس نداشتم که یه نفر کمه یا کشیک ها زیاده و تعدادمون کمه.یه نفس راحتی کشیدم بالاخره!
سنگ نوشته...
ابرهای سیاه در آسمان بود.سیاه پوش آمد نگاهی به اطراف انداخت.
" نه...کسی نیست!"
جلو تر رفت .باد می وزید....برگهای خشک پاییزی را باد به حرکت در آورده بود...دم غروب
مه گرفت...سیاه پوش می گشت...کنار درختی ایستاد. دست کشید به یادگار های روی درخت...نشست.
دستش را آرام به روی سنگ کشید...برگهای خشک به کنار افتادند.سنگ سیاه نمودار شد...خط نقره ای به روی سنگ دویده بود:
"می آیی
با جامه سیاه
که گرد زمانه نشسته بر گیسوانت
می جویی ام و کمتر می یابی
اسیر خاک ،
دگر بار
زمزمه ای نخواهد داشت
می نشینی
به یاد خاطرات قدیم
سر می سایی
و نم اشکی
شاید
بر این سنگ سیاه می فشانی...
درخت کهنسال
گواهیمان باد!"
رعد غرید و باران گرفت...سیاه پوش به سنگ سیاه خیره مانده بود...
فریاد
"فریاد" اسم نوار شجریان ئه.که حسین علیزاده تار می زنه،کیهان کلهر کمانچه و همایون شجریان تنبک.محل اجرا هم لس آنجلس ئه.
شعر هاش هم چند تا غزل از حافظ، سعدی و شفیعی کدکنی یه شعر از اخوان ثالث و یه شعر هم از فریدون مشیری ئه .
"مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم،خفقان!
من به تنگ آمده ام،از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این در ها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما"خفته ی چند"!
چه کسی می آید با من فریاد
کند؟"
فریدون مشیری
دیروز با رضا آراز حرف می زدم نظرش این بود که خوب نیست که آدم هر اتفاقی رو که براش می افته بنویسه...شاید به درد خواننده نخوره و لازم نیست که آدم به هر قیمتی وب لاگشو به روز کنه ما هم سنگ بستیم به دلمون و دیروز رو چیزی ننوشتیم ولی این"شازده"نمی ذاره!!می خواد وقایع نگاری کنه...به هر حال من بی تقصیرم!
"...یوم آدینه 10 محرم الحرام(عاشورا) تلفنگرام کردیم جهت "میرزا رضا آقا آراز قلیون کش"! نامبرده فرمودند که الیوم شخصا به کلیه ممالک محروسه چاپار و تلفنگرام فرستاده که جهت اهدا خون به نحو احسن اقدام فرموده و یحتمل که کرور کرور جماعت آشنا به جانب شارع وصال در حرکت باشند.
خوش خیالی ورمان داشت باور کردیم.سوار هوتول مبیل شده عازم شدیم.در یوم عاشورا از جمیع شوارع بلد طهران جملگی باز و محل آمد و شد بوده الا شارع وصال که برادرمان میرزا رضا به نحو مبسوط این شارع را انتخاب فرمودند!!..به نحوی که ابتدا و انتهای شارع رسن کشی شده هیچ گونه وسیله نقلیه اجازت دخول و خروج نداشت!ناچارا دور شمسی قمری زده هوتول مربوطه را در یک فقره خیابان فرعی پارک فرمودیم.
کاشف به عمل آمد که یک فقره هیات به جهت زنجانی های مقیم مرکز بر گزار شده که ناچارا شارع مربوطه مقفل گردید.
ماندیم به انتظار که از دور سواد دو نفر پیدا آمد.میرزا آراز و "تیمور الدوله معمار باشی" کانهو یک فقره "لولک و بولک"!مقادیری به جهت شدت استقبال بیش از حد جماعت مشعوف شدیم...میرزا رضا هم به هکذا!
رفتیم داخل.یک فقره سالون به جهت اشخاص مختلفه اختصاص داده یه فقره دوکتور معاینات می فرمود.نوبتمان رسید.مقادیری سین جیم فرمودند من باب ادخنه جات و امورات نا مشروع و قس علی هذه...ما گفتیم هچ گونه محل اعراب ندارد...فرمودند:" اصلنم که به قیافت نمیاد!!" جماعت عقل در چشم!!قیافه غلط انداز کار دستمان ندهد شانس بیاوریم! آش نخورده و دهن سوخته!
از محل انتقال خون خارج شدیم...شخص میرزا رضا فرمودند که برویم تماشای مراسم "قمه زنی"از محل مربوطه پرس و جو کردیم فرمودند حوالی دارالشفا لقمان!!ما گفتیم اگر کلاهمان هم آن حوالی بیفتد نمی رویم..علی هذه اصرار فرمودند مقبول افتاد...
در راه دستجات متعدد رویت گردید...
هوتول مبیل پارک شد...رفتیم داخل محل..میرزا رضا به قدر کافی اهلیت داشته..فرمودند در محل مربوطه هر و کر نفرمایید باعث آبرو ریزی است!
یک باب منزل بود با یک حوض در داخل و مقادیری اشجار بی برگ در اطراف!میرزا رضا فرمودند که برویم بالای دیفال!مقبول نیوفتاد خودشان چار دست و پا صعود فرمودند...کم کم حیاط از اشخاص پر شد...بلند گو به کار افتاد مقادیری اصوات نا مفهوم پخش شد مقداری کنجکاو شدیم ..پنداری به لسان ترکی بود!دور و اطرافمان را تماشا کردیم جملگی از جماعت اتراک! یاد "دوکتور ریترن"خودمان افتادیم....یک جایی کتابت فرموده بودند که:"..آدم اینجا( بیمارستان لقمان)احساس غربت می کند!.."
مقادیری نوحه خوانی انجام شد...بعد دو نفر طبال بنای طبل زدن گذاشتند و قریب 15-16 نفر قمه به دست و دست در دست به گرد حیاط چرخیده بر فرق مبارک قمه می زدند...
یک فقره از اشخاص قصاب بوده عمل قمه زنی را با چاقوی قصابی انجام می داد...
مراسم تمام شد نگاه کردیم، ملا تیمور رنگ به چهره نداشت خوف برمان داشت...به عون الله تعالی اتفاقی حادث نشد!
"میرزا مهدی آقا بیهوده"در رکاب بود مقادیری جو گرفته بودتشان!فرمودند که اشتیاق مبرم پیدا کرده اند به اینکه عمل "قمه زنی"را به فعلیت برسانند!گفتیم که خدا به پدر و مادرشان رحم کرد که نامبرده در ایام حرب ما بین مملکت محروسه ایران با بلاد عراقیه در جبهه نبود...یحتمل که جو زده شده بر روی مین جهش می فرمود!!که میرزا رضا فرمودند که:جناب عالی روحیه پلیدی دارید!!الله اعلم!
مقادیری در شوارع پرسه زدیم.گرسنگی حادث شد.از هر جهت که رفتیم جمله هیات ها مملو جمعیت بوده که از سر و کول هم بالا می رفتند...
میرزا مهدی آقا در تلفنگرام شیرین کاری فرمودند ناچارا راهی ولایت اکباتان شدیم.
در آن حوالی یک فقره هیات پیدا آمدرفتیم داخل...نمی دانیم با چه لطایف الحیلی میرزا رضا به سفره رسیده مشغول شکم چرانی شد!نشستیم...اغذیه یافت می نشد!
...مقادیری مباحثه کردیم...غذا آمد..."
شازده
11 محرم الحرام 2003
امروز روز آخر بخش جراحی بود.مثل یک چشم به هم زدن تموم شد و رفت.ولی خاطره خوبی موند برام.امروز ساعت 12 گفتن که می تونید برید..ولی من دلم نمی اومد که بیام خونه!!خواستم که با همه رزیدنتها خداحافظی کنم ولی توی اتاق عمل بودن...رفتم اتاق عمل که یه توده گردنی بود که دکتر پیرموذن خودش عمل می کرد وایستادم به تماشا...جالب بود... چیزایی که آدم تو درس تئوری می خونه وقتی طبیعیشو می بینه خیلی بهتر تو ذهنش می مونه...ساعت 3 شد و عمل تموم شد...با رزیدنتها خداحافظی کردم و اومدم خونه...شاید یکی از معدود بخشایی باشه که وقتی تموم میشه آدم دلش می خواد بازم بر گرده و سر بزنه...
یه نوار کویتی پور گرفتم به اسم "غریبانه".
شاید مضحک به نظر بیاد!.ولی من خوشم میاد از صداش!...به خصوص که دو سه تا از آهنگاش قبلا تو تلویزیون پخش شده بود و من دنبالش بودم مثل غریبانه و چنگ دل.
"چنگ دل"
چنگ دل آهنگ دلکش می زند
نالهء عشق است و آتش می زند
قصهءدل،دلکش است و خواندنی
تا ابد این عشق و این دل ماندنی است
مرکز درد است و کانون شرار
شعله ساز و شعله سوز و شعله کار
خفته یک صحرا جنون در چنگ او
یک نیستان ناله در آهنگ او
نغمه را گه زیر و گه بم می کند
خرمنی آتش فراهم می کند
کرده خود را میزبان شعله ها
تا بسوزد در میان شعله ها
عشق اینجا اوج پیدا می کند
قطره اینجا کار دریا می کند
رخصتی تا ترک این هستی کنیم
بشکنیم این شیشه را مستی کنیم
پرده بالا رفت و دیدم هست و نیست
راستی نادیدنی ها دیدنی است
شاعر:؟
1.
سه شنبه کشیک آخر بود با جناب نخاله.تا ساعت 12 ظهر که پیداش نبود و همه خونگیری ها و نوشتن درخواست ها پای من بود.رفته بود دانشگاه که گواهی بدن مشکل داره و مثل اینکه قبول کردن.کلا بود و نبودش خیلی فرق و توفیر نداره.چیف رزیدنت هم گفته بود
که دیگه نذاریم شرح حال بگیره!چون نه سیر بیماری می نویسه و نه مریضو معرفی می کنه نه هیچی.سه شنبه هم بر خلاف تصور مریض زیاد خوابید.یه دونه سرطان مری یه سنگ کیسه صفرا و چند تا فتق.ساعت 5 هم یه بچه 4 و نیم ساله رو آوردن.اسمش پیام بود ولی دختر بود!اهل "حلبچه"عراق!پدرش یه چیزی بین فارسی و کردی و عربی حرف می زد.از 2 ماه قبل یهو تب و سرفه پیدا کرده بود که برده بودنش بیمارستان حلبچه...دیدن بهتر نمی شه به قول پدرش:"...به ما گفتن یا ببریدش بغداد یا طهران!!...""اونا هم پا شدن اومدن تهران!! معلوم نیست که چه جور مرزیه که هرکی دلش بخواد میره هر کی بخواد میاد....بگذریم...بعد رفتن بیمارستان امام خمینی که عکس و Ct کردن و دیدن که تمام ریه،کبد، کلیه و طحال پر کیست هیداتیده!!که اومده بود بیمارستان مدرس.
2.
این طور که بوش میاد مثل اینکه قراره نخاله رو بندازن.وضعیت مضحکیه...جدا که تو این مدت سخت گذشت...ولی آدم دلش می سوزه که اگه بندازنش چی میشه و از این چیزا...خودش که می گه :"اگه منو بندازن می رم رئیس بخشو می کشم!!"
من که باورم نمیشه...شایدم که قصشو تو روزنومه ها خوندیم!ولی بالاخره فهمیدم که سر منشا این مشکلاتش کجاست...
دادشمون استقلالیه!! ...خودش گفت.
3.
ساعت 3 شب مثل مرده اومدم پاوویون...همون موقع هم زنگ زدن که یه مریض اومده...
جدا نمی شد پا شد و رفت تا اورژانس که انصافا نخاله آقایی کرد و رفت...بعدش نفهمیدم که چی شد...
4.
مریضی که دیشب خوابیده بود(سرطان مری)یه خانم 56 ساله بود...یحتمل از این آدمهای تازه به دوران رسیده!...از طرز حرف زدن و کاراش می شد فهمید...دندونای پایینش همه
تو لثه کاشته شده بود و 9 و نیم میلیون خرجش کرده بود!!!تازه همون شب هم وقت دکتر داشت که برای لثه بالا هم قالب گیری کنه !
صبح باهاش رفتم اتاق عمل...دکتر سعیدی هم اومد...شکمش باز شد و معدشو آزاد کردنو بعدشم در آوردن...معده رو که نگاه کردم ضخامتش خیلی بیشتر از حد طبیعی بود و تقریبا کل معده در گیر بود و یه زخمی هم وسطش بود..جالب اینه که مریض اصلا هیچ سابقه ناراحتی گوارشی و سوزش معده و این حرفا نداشت....روال معمول اینه که انتهای مری رو به ابتدای روده باریک وصل می کنن ولی این دفعه دکتر سعیدی ویرش گرفت که یه قسمت از روده بزرگو بیاره بین مری و روده باریک قرار بده و استدلالشم این بود که مریض ریسک عملش پایینه،لاغرم هست و با اینکار مریض بهتر می تونه غذا بخوره..هر چند که ممکنه حداکثر 2 سال زنده باشه...خلاصه از ساعت 9 صبح تا 4 تو اتاق عمل بودم..انصافا هم عمل خفنی بود...
بعدشم اومدم خونه...کانهو میت خوابیدم تا 8 صبح امروز!
5.
امروز روز تاسوعا بود و تعطیل...ولی روز قبل چیف رزیدنت گفت که دکتر سعیدی امروز میاد و باید باشیم! ساعت 9 رفتم بیمارستان...گفته بود که 10:30 میاد که نیومد و انتظار پشت انتظار..نشون به اون نشونی که ساعت 2:30 اومد!!...اینکه آدم از زیر دستاش انتظار نظم و ترتیب داشته باشه و خودش اینجوری...چی بگم والله!
6.
سه شنبه کشیک آخر بود اسما!ولی اون روزی که ما کشیک ها رو می ریختیم تا روز 23 ام برنامه ریزی کردیم...ولی بخشنامه اومد که باید روز 24 ام هم تو این بخش باشیم!...حالا موندیم که شنبه رو چیکار کنیم...
1.
آدم وقتی ساعتو تنظیم می کنه لابد که می خواد سر ساعت پا شه...ولی چند وقته که دعا دعا می کنم که باطری ساعت تموم شه نصفه شبی یا اینکه عقربه هاش به هم گیر کنن و رو یه ساعتی بمونن که وقتی بیدار می شم دیگه سیر خوابیده باشم اقلکن!
2.
"درد" یه وسیله هشدار دهنده ست.که خیلی وقتا شاید جون آدمو نجات بده!ولی وقتی از یه حدی می گذره واقعا غیر قابل تحمل نیست.حتی مسکنا هم دیگه اثرشونو از دست می دن...لازم هم نیست که یه بچه 13 ساله باشی که درد امونتو ببره...می تونی یه افسر کلاه سبز زمان شاه باشی ..نفر دوم سقوط آزاد ایران که پل ورسک رو با 3 تا پا اومده باشی پایین...و حالا به خاطر سرطان ریه افتادی این کنج دنیا...
وقتی می بینی که یارو دندوناشو از درد به هم فشار می ده و صداشون تو گوشت می پیچه ...وقتی از درد اشک یارو در میاد و دستاتو محکم فشار میده و کاری هم براش نمی تونی بکنی...جدا بد مخمصه ایه!
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه درد نهان هست و مجال آه نیست!
3.
دیروز یه مریض سرطان مری عمل شد!البته اتفاق خیلی نادری نیست چون معمولا هر 2-3 روزی یکی دو تا عمل اینجوری هست...ولی این دفعه فرقش این بود که 9 سانتی متر از مری مریض برداشته شد و بر خلاف عملای دیگه که ممکنه یه تیکه از روده بزرگو وردارن بیارن و بین مری و معده قرار برن این دفعه خود مری رو اینقدر کشیدن که بچسبه به تیکه پایینی...منتها چون همینجوری نمیشد که کش بیاد ناچارا چونه مریض رو به قفسه سینش دوختن!! چون اگه گردنش راست بشه همه چی میشه کشک!!ونتیجش این شد که تا ساعت 2 شب مجبور شدیم فیکس مریض باشیم که یه وخت سرشو تکون نده یا پرستارا شیرین کاری نکنن که گردن مریضه تکون بخوره!
4.
به نظرم یکی از بدترین مشکلاتی که مکنه گریبانگیر یه انترن جراحی بشه اینه که ساعت 2:30 شب خسته و کوفته بیاد پاوویون و بخواد که بخوابه....و از بد حادثه انترن داخلی هم طبقه بالای تخت خوابیده باشه و بد تر از اون یه خرس هم تو خواب دنبالش کرده باشه و هی خرناسه بکشه و خر و پف کنه!! مدام هم غلط بزنه و غژ غژ تختو در بیاره.که هر چی هم بیدارش کنی و تکون تکونش بدی... چند دقیقه بعد خرسه دوباره سر و کلش پیدا بشه...و هر کاری کنی نتونی از دست این صدای لعنتی خلاص بشی!
5.
راستی دیشب زلزله هم اومد!حدودا 2:30 بود...چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید...
یکشنبه که رفتم رانیماسیون یکی از پرستارا پرسید که دیشب کی کشیک بوده؟! گفتم نخاله با یکی دیگه...
یک ساعت بعد دوباره یکی دیگه همین سووال رو از من پرسید و خواست بدونه که نخاله چه شکلیه!!
کم کم خودمم شک برم داشت که قضیه از چه قراره..رفتم از بچه ها پرسیدم...گفتن که مثل اینکه شب قبل رفته بوده رانیماسیون بعد نشسته بود پیش یکی از پرستارا و گفته بود که من تنهام و می خوام با شما دوست بشم و از این حرفها که یارو گفته بود من شوهر دارم!و بازم تکرار کرده بود که نمی دونم چطوری شد که از خر شیطون اومد پایین!
مرد غرقه جانی می کند دست را در هر گیاهی می زند
نمی دونم... بعضی وقتا کاراش اعصاب می زنه بعضی وقتها هم که آدم دلش به حالش می سوزه!
فردا آخرین کشیکمه و با اون کشیکم!صبح هم قراره بره دانشگاه ...شورای پزشکی ..3 ماه از بخشاشو ترک بخش کرده بود...حالا باید بره اونجا که اونا گواهی بدن که مشکل داره!!
این پایین قرار بود که عکس هدایت باشه!!
عمو سیمور پس چی شد این سایت جدیدی که قرار بود کشف کنی؟!!!

...
" اتاقم یک پستوی تاریک و دو دریچه با خارج،با دنیای رجاله هادارد.یکی از آنها روبه حیاط خودمان باز می شود و دیگری رو به کوچه است و از آنجا مرا مربوط با شهر ری می کند- شهری که به عروس دنیا می ماند و هزاران کوچه پس کوچه و خانه های تو سری خورده،مدرسه و کاروانسرا دارد،شهری که بزرگترین شهر دنیا به شمار می آید - پشت اتاق من نفس می کشد و زندگی می کند.اینجا گوشه اتاقم وقتی که چشمهایم را بر هم می گذارم،سایه های محو و مخلوط شهر و آنچه که در من تاثیر کرده با کوشک ها،مسجد ها و همه باغهایش،جلوی چشم من مجسم می شود.این دو دریچه مرا با دنیای خارج،با دنیای رجاله ها مربوط می کند.ولی در اتاقم یک آینه به دیوار است که صورت خودم را در آن می بینم و در زندگی محدود من آینه مهمتر از دنیای رجاله هاست که با من هیچ ربطی ندارد.
بوف کور
چرا نمی شه از دست بعضی فکرا راحت شد؟درست مثل آدامسی که چسبیده به انگشتت ...می خوای بازش کنی می چسبه به اون یکی انگشتت بعد یکی دیگه و یکی دیگه....بعضی فکرها هم همینطورن.می خوای بگیری بخوابی کپه مرگتو بذاری...فردا هم کشیکی تا فردا هم چند ساعتی بیشتر نمونده ولی نیمشه....داری مریضو بخیه می زنی میاد سراغت....سر راندی جسما ولی فکرت مشغول یه چیز دیگست...
کاش مغز آدم هم مثل کامپیوتر بود!یا حداقل یه ویندوزی داشت که وقتی می زدی Empty recycle bin دیگه خلاص می شدی!
تقریبا دو ماه پیش بود که به کلم زد برم یه خط تلفن بگیرم .یعنی تو روزنامه نوشته بود که واگذاری خط تلفن به روز شده...ما هم ساده دل باورمون شد!رفتم مرکز تلفن گفت که فلان قدر بریز به حساب مخابرات و فیشو بیار.فیش رو که بردم گفتن که هفته بعد بیا که بهت بگیم کی وصل میشه و من هفته بعد برگشتم و یارو گفت که از 15 روز بعد تا نمی دونم کی ممکنه که وصل بشه.گفتم مگه نگفتید که یک روزه وصل می شه؟گفت که می تونی به وزیر مخابرات بگی بیاد برات وصل کنه!!...بعدشم که رفتم بخش جراخی و اصلا یادم رفت همه چیز!
تا اینکه چند روز پیش نامه اومد که بیا خط حاضره و با فیش و شناسنامه و اینا بیا!رفتم... یارو پرونده رو باز کرد گفت که خط شما باید از راه ساختمون پلاک 14 منتقل بشه و مدیر ساختمون پلاک 14 هم گفته که چون نمای ساختمون رو بی ریخت می شه نمی ذاره که سیم رد شه!گفتم پس چیکار کنم؟گفت برو از یارو رضایت بگیر.گفتم یعنی مخابرات برای همچین مواقعی فکری نکرده؟گفت اگه نشد برو دایره حقوقی مخابرات بلکه اونجا حل شه!!
خلاصه اینجوری...
از بخت یاری ماست
شاید
که آنچه می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می رود.
مارگوت بیکل- ترجمه شاملو
۵ شنبه که رفتم بخش یه مریض جدید خوابیده بود.آقای ۵۲ ساله...وکیل دادگشتری که دو تا گلوله خورده بود!!یکی تو شکم و یکی تو ران پای راست.براشم یه محافظ نیروی انتظامی گذاشته بودن.
پاپی قضیه شدم ...معلوم شد که وکالت یه عده ای رو گرفته بود که طرف مقابل پدر زن یکی از کشتی گیرای معروفه و کلی اختلاس کرده و بعد برای وکیله پیغام پسغوم که دست از این پرونده بر دار و ... چک سفید هم براش فرستاده که یارو بی خیال نشده و حالا با این حال افتاده رو تخت بیمارستان...جدی جدی داره تگزاس می شه!
از کجا بگم؟....آها...سه شنبه صبح رفتم بیمارستان....رفتم رانیماسیون...رفتیم سر تخت 3 که چیف رزیدنت منو دید...گفت برو بخشتو خذف کن!!!...ای بابا!!!فقط به خاطر 3 ساعت !...پرس وو کردم...اون انرنی که روز قبلش قرار گذاشتیم با هم بریم سوار ماشینش شده بود بعد یادش اومد که کلید اتاقشو جا گذاشته رفت بالا تو بشخش که از یکی از بچه ها بگیره که چیف دیدش و گفت که چرا روپوش تنت نیست و بیقه کجان و ... که گندش در اومد و گفت که به من و یکی دیگه از بچه ها که رفته بود بگه که دیگه نیا ایم!!
3 شنبه هم کشیک بودم گفتم بمونم...برم..بمونم...برم..که موندم...و اونی که با من کشیک بود رفت اتاق عمل و کارا عملا افتاد گردن من که وقتی اومد شد 4! و چیف هم هی پیغام پسغام می داد که به این دو تا بگید که برن!!
شب هم که نشد بخوابم اصلا....
4 شنبه که اومدم از ساعت 3 بعد از ظهر خوابیدم تا 6 صبح 5 شنبه!!
5 شنبه هم کشیک بودم که شب قبلش یه مریضو آورده بودن از کرج مشکوک به پانکراتیت(التهاب لوزالمعده) و دکتر سعیدی اومد و گفت که ببرنش اتاق عمل و تا بردن شد 2:30 بعد از ظهر...5 هم بردنش رانیماسیون که بی هوش بود و به دستگاه وصل.
شکمو که باز کردن دیدن که پانکراتیت همورازیکه ...فشارش زیر 8 بود ضربان قلبش بالای 150!!
هیچی فیکش مریض شدیم...هر 2 شاعت هم جامونو عوض می کردیم...مریض هم وایستاد که کشیک ما تموم بشه ساعت 7 صبح دار فانی رو وداع گفت!!
دیشب یکی از بچه ها لپتاپشو آورده بود بیمارستان.البته انترن داخلی بود!و داشت سی دی دایی جان ناپلئون می دید... منم که گذری نگاه کردم بهش...جالبه که بعد از 30 سال هنوز هم دیدنیه...
...
به عون الله تعالی بعد مقادیری فحص و بحث و گفتمان با حضرت نویسنده،عجالتا تصمیم بر این قرار گرفته که چند فقره نوشته جات کتابت کرده به رویت خلق الله برسانیم مشروط به نبودن اغلاط املایی.
لهذا فی الیوم بشارت باد جمیع خوانندگان گیتی را که ما به صحنه برگشته امورات را در کف با کفایتمان خواهیم گرفت.لکن از آنجا که در طی ایام ماضی چند فقره از اشخاص حقیقی و حقوقی من جمله : نویسنده ، شاعر، مزغان چی و ... پایشان به وب لاگ مربوطه باز شده و مزه کتابت در وبلاگ زیر دندانشان گیر کرده لذا چاره ای جز مشارکت در هذه الامور نداشته ناچارا مزخرفات ایشان هم در وب لاگ چاپیده خواهد شد!
اول محرم الحرام ۲۰۰۳ میلادی...
پچپچه های پشت خط نبرد(2)
... ماجرا در سال 61 اتفاق می افته.8 تا شخصیت داره که 6 نفرشون رزمندن یه سر گروهبان و یه افسر وظیفه که تو خط مقدم جبهه هستن و عراقیا تو 2 کیلومتریشون هستن و گاه گداری میان مرده هاشونو جمع می کنن!
فعلا در حالت نیمچه آتش بس به سر می برن.
چیزی که خیلی جالبه تو این نمایشنامه اینکه بر خلاف اکثر فیلم ها و سریال هایی که در مورد جنگ نشون دادن ،آدمهای این داستان همه یه دست نیستن!از همه قماشی هستن.
مذهبی- چپی - اقلیت دینی(یهودی) - آسمون جل و ... و حرفها و بحثاشونه که جذابیت میده به داستان.
پچپچه های پشت خط نبرد
نوِِ یسنده و کارگردان: علیرضا نادری
بازیگران: رضا صمد پور - مهدی سلطانی - جلیل رفیعی - فرهاد اصلانی - پیام یزدانی - حسین محمودیان - محمد پویا - مصطفی پروین
تئاتر شهر . سالن قشقایی
بعد از مدتها یه تئاتر قشنگ دیدم.خیلی خوب بود واقعا.همه چیزشم سر جاش بود.متن خیلی خوبی داشت.بازیهاشم خیلی خوب و یکدست بود.بخصوص فرهاد اصلانی .
اگه وقت دارید ببینیدش.
قضیه ملا تیمور!
اینکه چرا شازده به جای سیمور نوشته تیمور بر می گرده به اینکه یک بار شخص مربوطه تلفن کرده بود خونه ما.برادرم گوشی رو برداشت:
-الو سلام!..
- سلام
- برادرت هست؟
- آره.
- من سیمورم.
برادرم اومد گفت : بیا یکی باهات کار داره...اسمشم تیموره!!!
من هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم!یک مقدار هم به برادرم حق میدم...پسر آلبرت دیگه بهتر از سیمور از آب در نمیاد!
الیوم 10 اسفند المبارک سنه 2003 بعد از غور بسیار و با استعانت از راهنمایی های "ملا تیمور معمار باشی" توانستیم دو فقره عکس فتوغرافی در دارالاینترنت پرشن بلگ گراور نموده مقادیری ذوق کنیم!
شازده
هست شب
هست شب یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد؛نوباوه ی ابر؛از بر کوه
سوی من تاخته است.
*
هست شب؛همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا؛
هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
*
با تنش گرم؛بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب.آری؛شب.
نیما یوشیج
1.
...من نمی دونم که اولین بار به مغز معیوب کدوم احمقی رسید که نمایشگاه بین المللی رو بذارن این قسمت شهر.
سالی به دوازده ماه هم که انواع اقسام نمایشگاه ها هست....از نمایشگاه کتاب تا لوستر و چراغ تا نمایشگاه لباس...
جدیدا هم که هی را به را کنسرت می ذارن تو نمایشگاه و ترافیکشم که سر به فلک می زنه .
یعنی رو تمام قسمت شمال غرب تهران اثر می ذاره و هر سال هم یه بیانیه می دن که مثلا ماشیناتونو تو خیابون سئول پارک نکنید که بلندش می کنیم می بریم پارکینگ و ... ولی سال به سال دریغ از پارسال.
مثل خیلی از کار های دیگه وقتی یه چیزی به غلط مد شد دیگه تا ثریا می رود دیوار کج.
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!
2.
روزنامه همشهری نوشته بود که از عمر مفید پل حافظ 20 سال می گذره!!یعنی که اینجور پلهای فلزی برای 10 سال ساخته می شن!و الان ۳۰ سال از ساختش می گذره!
شاید تنها توصیه ای که بشه کرد اینه که از روی پل رد نشید!از ما گفتن!
یه مریض 55 ساله دارم(سیگاری اساسی از 40 سال قبل) که از 2 ماه قبل سرفه خونی پیدا کرده و یک مقدار درد تو سمت چپ قفسه سینه.عکس برداری و بیوپسی و این حرفا که فهمیدن سرطان ریه داره و امروز باهاش رفتم اتاق عمل.
قفسه سینه رو که باز کردن ریه اش پیدا شد پر از لکه های سیاه!اول فکر کردم که توده سرطانیه که این ریختیه ولی بعدا دکتر گفت که به خاطر سیگاره که ذرات کربن تو ماکروفاز ها گیر کرده و این ریختی شده.
توده هم لمس شد.و تصمیم گرفتن که ریشو به طور کامل بردارن.البته گفتنش آسونه!چون همین آزاد کردن ریه و بستن شریان ها و ورید ها و ... خیلی وقت و حوصله می خواد.خلاصه تا ساعت 3:30 بعد از ظهر طول کشید!!
تازه بعدشم یه عمل دیگه داشتن که من اومدم بیرون.
۱.
امروز صبح رفتم تو پاووین جناب نخاله نشسته بود روی یکی از میز ها.کاری نداشتم نشستن کنارش.حال و احوال کردیم..باز بنا کرد به چس ناله کردن... بهش گفتم: - راستی تا حالا به کلت نزده که بری ازدواج کنی؟!
یکم فکر کرد...بعد گفت که فکر خوبیه... و گفتت که یکی از پرستارای رانیماسیون چشمشو گرفته!!
الکی الکی شیرش کردم که بره یه کاری بکنه!!
کلی تشکر کرد که همچین فکری انداختم تو کلش!!و گفت که فروید عقیده داره که همه مشکلات آدم هم از همینجا سر منشا گرفته!!
ببینم که چیکار می کنه!
۲.
این استاجر ها جز درد سر چیزی برای آدم ندارن!
امروز ساعت ۹ همه انترن ها رو پیج گردن به بخش رانیماسیون!.رفتیم ببینیمک ه چه خبره..۲ تا از تند ها اومده بودن و می خواستن راند کنن....ما یک ماه تو این بخش بودیم یکی نیومد بگه ابولی خرت به چند...
بعد رفتم درمونگاه یهو ۱۰ تا استاجر اومدن تو یه فسقله جا!رزیدنت محترم هم بنا کرد به توضیح دادن و این چیزا!که مریضا موندن پشت خط... و تا ساعت ۱:۳۰ درمونگاه بودیم...
امروز هم روز با برکتی بود.یه میخچه ی پا و یه کشیدن ناخن شست پا ماحصل کارم بود.
امروز یه مقاله خوندم از حجاریان تو روزنامه همشهری.
نظرش رو در مورد بحران عراق نوشته بود و اینکه ما چه موضعی رو بهتره که اتخاذ کنیم.
نوشته بود که سرئیس های جاسوسی آمریکا و انگلیس گفتن که عراق حداقل ۲۴ تا موشک با برد بلند داره که می تونه کلاهک شیمیایی و بیولوزیک حمل کنه.بعد نوشته بود که اسراییل یه سیستم خیلی پیسرفته دفاع ضد موشکی به اسم Arrow داره که می تونه موشکها رو از فاصله خیلی بالاتر از سیستمهای قبلی از بین ببره.و آمریکایی ها هم برای ترکیه در تدارک دفاع ضد موشکی Patriot هستن.و نوشته بود که اگه عرصه برای صدام تنگ بشه دوست داره که مثل قهرمان بمیره!پس اگه یه وخت ما یه مختصری همکاری با آمریکا بکنیم ای بسا که یه دونه از اون موشکهای با کلاهک بیولوزیک صاف بخوره وسط تهران که چه فاجعه ای ممکنه پیش بیاد.
و توصیه کرده که پس بهتره که ما سیاست بیطرفی کامل رو رعایات کنیم.جالب بود.
...
بسیار وقتها
با یکدیگر از غم و شادی خویشتن سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست
سکوت ملال ها
از راز دلها
سخن تواند گفت
احمد شاملو
امروز 2 تا مریض قرار بود که برن اتاق عمل.یکی کله سیستیت(التهاب کیسه صفرا)یکی دیگه هم یه پسر 22 ساله بود که تو رودهه بزرگش یه عالمه پولِپ داشت که یکیش باعث انسداد شده بود...که انترن هر دو تاش هم یه نفر بود...ساعت حدود 9 بود که از اتاق عمل زنگ زدن و گفتن که برم اتاق عمل...من گفتم که مریض ندارم که !گفتن که امروز دکتر سعیدی میاد و باید یه انترن بالای سر مرِضه باشه!رفتم بالا...عمل هم حدودا 10 تموم شد...بعد دیدم که 2 تا آقا اومدن برای "وازکتومی" موندم که عمل اونا رو هم ببینم...اولی رو که بیشتر نگاه کردم تا ببینم که چی به چیه...یادمه مرداد که بهداشت بودیم یه روز رفتیم مرکز وازکتومی که یه فیلم نشون دادن در مورد نحوه انجام کار که به نظر خیلی ساده می اومد...ولی وقتی آدم می ره از نزدیک می بینه قضیه یه طور دیگست اصلا!همون پیدا کردن مجرای دفران و لخت کردنش کلی کار می بره!...نفر دومی رو تقریبا خیلی از کاراشو خودم کردم...به هر حال وقت گیره...
می خواستم بیام بیرون که گفتن یه مریض آپاندسیت آوردن!موندم که عمل اونو هم تماشا کنم...ساعت شد 3:45!!
به هر حال روز خوبی بود.
1.
دیروز برف نبارید.فکر کنم که دیگه آسمون هم باورش نمی شد که تو یک هفته 4 تا کشیک داشته باشم.
2.
یکی از انترن ها استخدام یه بیمارستانیه و چند روز در هفته باید اونجا کشیک باشه.5 شنبه که تعطیل بود انترن مربوطه اونجا کشیک بود و صبح از چیف رزیدنت اجازه گرفت و رفت...دکتر سعیدی اومد و داشت راند می کرد رسید به تختی که انترنش همون آقاهه بود و پرسِد که انترنش کِه که گفتن نیست.گفت کجاست؟گفتن که یه جا دیگه کار می کنه و رفته اونجا!!
دکتر سعیدی اسمشو پرسِد و گفت که باِد اخراج بشه!!هر چی هم که چیف رزیدنت استدلال آورد که بعضی ها وضع زندگیشون کفاف نمی ده و این چیزا قبول نکرد و گفت که معنی نداره همچین چیزی.ما گفتیم که لابد از یادش می ره.
امروز بچه ها می گفتن که رئِس بخش گفته که روز 5 شنبه دکتر سعیدی بهش گفته که یکی از انترن ها کارگره برزگره...باید از دانشگاه اخراجش کرد!!
گل بود به بوته هم آراسته شد...حالا ببینیم که چطور می شه.
3.
دیشب کشیکش بد نبود.مریض هم هیچی نخوابید.فقط یه افغانیه اومد که یه سالی بود که دل درد مداوم داشت.و چند بارم رفته بود دکتر و تاثیری نداشت.تا اینکه دیشب هم اومده بود باز با همون علایم.که یه عکس شکم گرفتیم که معلوم شد سیگموییدش پیچ خورده( سیگمویید قسمت آخر روده بزرگه_ محض اطلاع!) البته بعدش شکمش کار کرد و عکس بعدی که گرفتیم دیگه مشکلش بر طرف شده بود.
بعد بهش گفتن که بره و فردا بیاد بیمارستان که باریوم انما بشه.رزیدنت محترم هم منو نشون داد و گفت که فردا میای پیش همین آقای دکتر تا با هم برید!اسم منو هم نوشت داد به یارو...
صبح خواستم بخوابم ولی همش گوش به زنگ پیج بیمارستان بودم که کی پیجم کنه و با مریضه برم رادیو لوجی...که اصلا یارو نیومد که نیومد!احتمالا که پول نداشته و بی خیالش شده...
4.
برنامه کشیک ها برای امروز فقط یه نفر انترن داشت!جناب نخاله!و هر جوری هم که خواستیم که راضیش کنیم یه جوری با یکی از بچه ها کنار بیاد که باهاش وایسه قبول نکرد...رزیدنت کشیک هم گفت که یا یه نفر رو انتخاب کنید یا اینکه هر 6 تا وایسید!
یکی از بچه ها گفت که دوباره کشیک بریزیم!!یعنی دوباره 1-2 ساعت وقت تلف کردن و جنگ اعصاب که خلاصه به فکرم رسید که شاید با جا به جا کردن کشیک ها بشه یه طوری قضیه رو درست کرد که اتفاقا جور شد و به خیر گذشت... این بخش که تموم بشه به نظرم که باید یه گاویگوسفندی بکشم!...خدا هیچ کیو گیر آدم دیوونه نندازه!
5.
امروز 11-12 تا استاجر اومدن.به یکی از رزیدنت ها گفتم که برای استاجر ها هم کشیک بذارن بلکه یکم کار ما کم بشه.گفت که هر 3 تا استاجر برابر یه انترن نخاله کار می کنه.هر 3 تا نخاله هم برابر یه انترن جراحیه.دیدم راست می گه.با این حساب باید شبی 9 تا استاجر کشیک وایسه!!
دیروز داشتم از اورزانس رد می شدم...پرستار اورزانس صدام کرد...رفتم جلو ..گفت که یه پسر کوچولو با مادرش اومده بود می خواست ازت تشکر کنه؟! گفتم کدوم...گفت همون که پریروز اومده بود و دستشو بخیه نزدی...یادم اومد...بعدش گفت که هر چی گشت پیدات کنه نبودی...به من گفت که بهت بگم...
یه پسر ۸ ساله بود که می خواست به قول خودش چاقو رو برای مادرش تیز کنه چاقو در رفته بود و انگشت ۳ دست چپش رو یه مقدار بریده بود...از بس که هی دستمال کاغذی رو بر می داشت و زخمو نگاه می کرد خونش بند نمی اومد و مادرشم نگران بود که همه خون بچه از راه اون یه ریزه زخم بره بیرون از تنش!!زخمش خیلی عمیق نبود یکمی اینور اونورش کردم ...به هر حال یه دونه بخیه می خواست... و به مادرش گفتم که پسرک زد زیر گریه...یاد خودم افتادم که وقتی بچه بودم چقدر از سوزن می ترسیدم...خلاصه هزار تا بهونه آورد که دستش بخیه نشه...گفت که خواهرش تو خونه تنهاست و باید زود تر برن خونه...پرسیدم خواهرت چند سالشه؟گفت ۲۵ سال!!!! زدم زیر خنده ...مادرش گفت که خواهره یکم هول کرده بود که خون اومده...
بعد دیدم داره دعا می کنه که پسر خوبی میشه و به مادرش کمک می کنه! دوباره دستشو نگاه کردم ..حرکتش خوب بود... پارگی تاندون هم نداشت...خلاصه محکم بستم که خونریزیش بند بیاد...و رفت...
دلم می خواست دیروز که اومده بود می دیدمش...
...زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.....
1.
من حاضرم با همه سازمانهای هواشناسی شرط ببندم که فردا برف میاد!!نه که فکر کنی هوا ابریه یا چون سرده...نه!!...فقط به این دلیل که من کشیکم!
بعله...طبق معمول این چند روزه صبح 4 شنبه که پا شدم داشت برف می بارید...رفتم دم پنجره...با خودم گفتم...مرد حسابی!تو که آدمش نیستی تو این برف بری تا بیمارستان...می ری دوباره گیر می افتی...مثل بچه آدم بگیر بخواب!خوابیدم تا 9 (شاید برای اولین بار تو یک ماه اخیر) ..خواستم بیام که ابوی محترم که کارشو به خاطر برف تعطیل کرده بود و ونده بود تو خونه گفت که با آزانس برم تا بیمارستان!خطرش کمتره...من می دونستم که نتیجش چیه ولی یه زنگکی به چند تا آزانس نزدیک زدم که هیچکدومشون ماشین نداشتن..یا شادیم عقل تو کلشون بود و نمی خواستن که ماشینا رو بندازن تو هچل.ناچارا با هوتول خودم راه افتادم طرف بیمارستان...ولی انصافا از روزای قبل بهتر بود راه و ساعت 10 و ربع رسیدم بیمارستان...خبر خاصی هم نبود...جناب انترن نخاله هم بود...معلوم بود که اهلش نیست که بذاره و بره...
2.
مریض بستری فقط یه دونه سرطان ریه بود که شرح حالشو گرفتم...قراره که شنبه عمل بشه...
3.
تا شب 2 تا مریض آپاندسیت اومد. به یه پیرمرده هم از شهدا پذیرش دادن به اسم انسداد روده بعدا که رسید دیدن که پریتونیته!!شهداییا هم آخر بندازن...پیرمرده رفت اتاق عمل تمام روده هاش سیاه بود...الانم رو تخت 1 رانیماسیون رو به قبله خوابیده!
4.
دیشب شب خوبی بود.مریض که نیومد.فقط یه بار ساعت 4 صبح زنگ زدن که بیا یه مریضه اوضلع و اخوالش خوب نیست...رفتم بخش...مریضه نشسته بود رو صندلی(پیرمرد
حدودا 60 ساله)گفتم چته؟گفت که می خوام برم خونم!!...گفتم آخه این وقت صبح؟؟گفت :من سرویس دارم باید برم سر کارم!! خواستم توجیهش کنم که الان وقت مرخص شدن نیست!!دیدم که به هیچ صراطی مستقیم نیست....گفتم که یه دیازپام بزنن بلکه بخوابه...ما هم بتونیم بخوابیم!
5.
دیروز دلم خوش بود که فردا (یعنی امروز - 5 شنبه) تعطیله و بعدش میام خونه که شب فهمیدم که دکتر سعیدی قراره بیاد!!هیچی امروز تا 12 موندیم بیمارستان که دکتر سعیدی بیاد و راند کنه...
6.
آقا جان ما یه کاری کردیم موندیم توش!!...طبق قوانین دکتر سعیدی یا باید ریشتو بزنی یا اینکه بلند کنی! بعدشم که نباید قیافتو تغییر بدی...حالا من نمی دونم که این 23 روز باقی مونده رو چه جوری با این قیافه سر کنم؟!حوصلم سر رفته!
