رويای وصل
هفته پیش یه آهنگ دیگه از نوار رویای وصل رو یاد گرفتم.اسمش هست:چشم جادو. آهنگش نسبتا ساده است ولی وقتی با شعر حافظ همراهه خیلی قشنگه.به قول معروف زیبایی در سادگی ئه.
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارائی
صبا را گو که بردارد زمانی بُرقع از رویت
(وگر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی
بر افشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت)
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
عقوبت
گرفتار عقوبت خود ساخته ای هستیم
که نه راه پیشمان مانده
نه راه پس
پنداری که رسمی است
از قدیم مانده
از زمان هابیل و قابیل!
پویان- 1381
1.
امروز برای ماه بعد کشیک ریختیم.سهم من 5 تا شد.خوبه.
2.
این چند روز میرم مدارک پزشکی و پرونده می گیرم برای تزم.بیشتر مریضها آنوریسم مغزی دارن(یک جور گشاد شدن عروق مغز)اکثر قریب به اتفاقشون هم علایم مشابه دارن:سردرد ناگهانی شدید ، تهوع و استفراغ!
طفلک رضا!مادرش 2سال پیش درست چند روز مونده به عید همین علایم رو پیدا کرده بود.یه چند جایی تو تبریز برده بودنش دکتر که نتیجه نداده بود و دردش باقی مونده بود!عید رو موندن تبریز و بعد از تعطیلات عید آوردنش تهران که بالاخره فهمیدن آنوریسم داره.و بستری شد برای عمل که یهو رفت تو کما...احتمالا که خونریزی کرده باشه و بعدشم که فوت شد!
شاید اگه زودتر تشخیص داده بودن الان قضیه یه طور دیگه می بود!
3.
دیشب در باره موضوع تزم تو اینترنت "سرچ" کردم تو کل کتابخونه ملی آمریکا 3 تا مقاله بیشتر نبود!صبح به خانوم دکتر گفتم...باورش نشد!گفت برو کتابخونه پیش خانوم فلانی حتما کلی مقاله پیدا می کنی...رفتم...دوباره گشتیم که نتیجه همون 3 تا بود!
4.
چند روز پیش سوار آسانسور بیمارستان شدم.دکتر جفرودی هم بود.مثل همیشه کراواتی و تر و تمیز.یادش به خیر!سال پیش این موقع ها اطفال شهدا بودم.سلام و علیک کردیم.بعد،از اون نگاههای مرموزانش کرد و با خنده گفت:
"می بینم که تو سال جدید موهاتو فر شش ماهه کردی!!...اینجوری بیشتر می پسندن؟!!"
شونه هامو انداختم بالا.موندم چی بگم.فقط خندیدم.اونم خندید.
!
با تشکر از کورشکه اينو برام فرستاد.
جمله تاريخی
ديشب مهدی يک جمله تاريخی گفت که خيلی خنديديم!البته نمی گم که درمورد کی گفت که آبروش نره:
در زندگی دوستانی هستند که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند!!
بی چاره هدايت!
جلسه محرمانه...
مکان: یک اتاق.حاضرین: نویسنده، شاعر، دکتر، ابرام، شازده، مزغونچی.غایب: کوچول
نویسنده رو می کند به حاضرین:
از اونجایی که دیشب از جانب شما نماینده بودم که در یک جلسه شرکت کنم خودمو موظف می دونم که در باره دیداری که دیشب داشتیم گزارشی رو خدمتتون ارائه بدم:
دیشب پیرامون مسائل مختلف بحث و بررسی هایی انجام شد که آنچه که مربوط به ماست وضعیت لینک ها می باشد
بنا به مذاکراتی که با شخص رضا آراز داشتیم ایشان علت کدورت خاطر را عدم ابراز خوشوختی ما از مزدوج شدنشان ابراز کرده اند!! ما گفتیم که در طی این مدت اخبار موثقی به دستمان نرسیده بود و همه چیز را بر پایه یک جنگ روانی می انگاشتیم...لذا از ابراز مواضع و دیدگاههای خودمان سر باز زدیم و در حال حاضر که مساله مبرز گردیده مکنونات قلبی خود را بروز داده از صمیم قلب برای ایشان و همسر آینده اشان خوشبختی آرزو می کنیم.
اما مساله بالا و پایین بودن لینکها که از نظر ما خیلی هم محل بحث ندارد. در وب لاگ خودمان هم همه را به یک چشم نگاه می کنیم... وشاید تنها فرق و توفیرآنها طول مدت دوستی بوده باشد و لاغیر.منتها به جهت نشان دادن حسن نیت لینک ایشان را به مرتبه دوم ارتقا می دهیم!
مزغونچی: حالا چرا دوم؟!
نویسنده: ببینید همون طور که گفتم شاید تنها مساله ای که اینجا باشه سابقه دوستی هاباشه که جناب"داک ریترن" در این میان حائز رتبه اول هستند!
ابرام: ولی التفات دارید که ... دریغ از یه جواب خشک و خالی به نومه ی تبریک سال نو... یا حتی دو کلوم تیلیفون خشک و خالی...
نویسنده: ببینید ...به نظرم که نباید مسایل رو قاطی کرد...ایشون در بخش جراحی هستن و نمیشه انتظار زیادی داشت...به هر حال ما هم یک زمانی در بخش جراحی بودیم...و مساله خیلی پیچیده ای نیست که حالا بخوایم بکنیمش عبای عثمان...
شاعر : که در طریقت ما کافریست رنجیدن...
نویسنده : دقیقا...لذا در این مقطع حساس زمانی که از چهار طرف از جانب آمریکا محاصره شده ایم بهترین تصمیم این است که اختلافات را کنار بگذاریم....
شازده : لکن التفات داشته باشید که شخص آراز وب لاگ ما را در زمره بعض وب لاگها که گاه گداری قرائت می فرمایند قرار داده و ما را در حد مبلغ مزغان و رژیسوری پایین آورده اند!!
ابرام: داداش صلوات بفرست!!...حالا یه چیزی گفت!!
خبرنگار: ببخشید نظرتونو می شه در مورد عمو سیمور بیان کنید!!
نویسنده!!آقا جان یعنی چی!!اینجا یه جلسه سریه!!شما سر و کلتون از کجا پیدا شد؟؟؟
سووال بی ربط هم که می پرسی!!..در ضمن سابقه دوستی ما و جناب سیمور بر می گرده به خیلی قدیم ها...شایدم دوران دایناسور ها!!
نویسنده رو می کند به حضار: خب مثل اینکه به یک توافق جمعی رسیدیم...کسی مخالفتی نداره؟
جماعت:نخیر!
گل آقا
رفته بودم تجريش که اشتراک اينتر نت رو تمديد کنم.تو راه برگشتن از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدم.گفتم وايستم يه نگاهکی بندازم.خيلی وقته که غير از "همشهری" روزنامه ديگه ای نمی خونم.نگاه کردم به مجله ها که از دم عکس يه دختر يا پسر خوشگل رو انداختن.روزنامه ها هم تعريفی نداشتن.داشتم رد می شدم که نگاهم افتاد به جلد يه مجله با عکس آشنا!کيومرث صابری.سالنامه گل آقا بود.بخرم ...نخرم...بخرم...نخرم...من غیر از سالنامه ۱۳۷۰ که کم یاب شد همه سالنامه های گل آقا رو دارم.
اول اولش نمی دونم کلاس ۲ یا ۳ راهنمایی بودم که گل آقا در اومده بود و یه چیز نویی بود و من اولها فقط کاریکاتوراشو نگاه می کردم بعد کم کم مطالب کوتاهشو تا اینکه یه زمانی همه مجله رو از اول تا آخر می خوندم. يادمه که چقدر از نثر صابری خوشم می اومد که رفتم همه کتابهای دوکلمه حرف حسابش رو از سال ۶۳ تا آخر خريدم يکی دو تاشم با امضای خودش.که هنوزم که هنوزه بعضی تيکه هاش يادم مونده.بخصوص نثر منحصر به فردش.تا اينکه خورد به دوم خرداد و اينکه انتظارات جامعه بالا گرفت و ديگه احتياج نبود خيلی حرفها رو با زبان ايهام و کنايه گفت ولی گل آقا همون راه سابق رو می رفت و من به عادت قديم باز می گرفتم و می خوندم که کم کم اين عادتم از سرم افتاد و ديگه نخريدم.تا اينکه شنيدم که بنا به دلايل شخصی هفته نامه تعطيل شد!
خلاصه اون روز که جلد سالنامه رو ديدم باز ياد قديم افتادم.ياد اينکه با مجله گل آقا با کاريکاتور آشنا شدم و بعدشمجله های دیگه: طنز و کاريکاتور و کيهان کاريکاتور.ياد تذکرت المقامات زرويی نصر آبادی.ياد دوکلمه حرف حساب های گل آقا.یاد کاریکاتور مجلس چهارم که یه سری داشتن با دوچرخه و موتور می رفتن تو مجلس و از اون طرف یه سری با بنز می اومدن بیرون.یاد انتخابات ۷۶ که از قول گل آقا می گفتن :بنویسید خاتمی بخوانید ناطق!سالنامه رو خریدم.يه نگاه سر سری انداختم.خونه که اومدم گذاشتم رو ميزم ...تا ديشب که بازش کردم.مثل هميشه اولش وقايع سال پيش بود به زبان طنز.بعد طنز های سياسی.طنز در تلويزيون و زنان طناز تا پروانه های کامبيز درم بخش که رسيدم به قسمتی که مربوط به بسته شدن هفته نامه بود.جلد آخر که شماره ۵۶۴ ام بود اینه:
نشستم آخرين سرمقاله رو خوندم:
"...می خواستم- و مقدور نيست - که در زير گوش تک تک خوانندگان با صميميتی برادرانه و ملايم ترين لحن زمزمه کنم که:"حالت کودکی را دارم که می داند تا لحظه ای ديگر عزيز ترين اسباب بازی اش را نخواهد داشت..."
يا:"مثل کبوتر باز عاشقی که مات و ساکن به نقطه ای در آسمان خيره مانده است و می داند که زيباترين کبوترش تا چند لحظه ديگر در آنسوی خط افق گم خواهد شد..."
ناراحتت کننده بود!دلم سوخت.بعدش پيغام های خواننده ها بود که من ۲-۳ جا اشکم در اومد!و يه مصاحبه با مسعود بهنود که گفته بود علت بسته شدن هفته نامه مشکلات مالی و کمبود تيراژ بوده که بعدا گل آقا تکذيب کرد.ولی آخرش نگفت که چرا تعطیلش کرد!
هيچ کس نمی تونه منکر اثر کيومرث صابری روی پیشرفت طنز و کاريکاتور اين مملکت بشه. به قول ابراهيم نبوی:"کيومرث صابری فومنی در يک دوره طولانی و به تنهايی و در خلوت پرچم طنز اين مرز و بوم راکه دست به دست از قرن هشتم تا به امروز رسيده بود به دستش گرفت و به نقد اجتماعی و سياسی زمان خود پرداخت.کاری سخت و دشوار بود و اگر نويسنده نباشی و آن زمان را نشناسی و طنز را نفهمی هرگز به منزلت بی نظير او نيز دست نخواهی يافت.آن سال ها کلمات صابری گاهی تنها چيزی بود که می شد شنيد:دوکلمه حرف حساب در ميان صداهای موهوم و بيهوده و تکراری و موهن."
من اميدوارم که هميشه سالم باشه. و آرزوم اينه که دوباره هفته نامه گل آقا رو تو دکه های روزنامه فروشی ببینم با طرح نو مطابق سلایق روز جامعه...
سالار عقيلی
داشتم رد می شدم از کنار تلویزیون.برنامه؛کاروان شعر و موسيقی؛داشت پخش میشد که مجريش سهيل محمودي ئه.
یهو یه آهنگ آشنا پخش کرد و بعد یه خواننده جوان که ندیده بودمش.خودشو که معرفی کرد:سالار عقیلی بود.من فقط یک نوار ازش شنیدم به اسم عشق ماند که آهنگسازش ارشد تهماسبی ئه.و خیلی قشنگه انصافا.صدای سالار عقیلی هم که حرف نداره.جای خوشحالیه که بین کلی برنامه در پیت حداقل گاه گداری یه چیز بدرد بخور پخش می شه.
در مورد خودش حرف زد که از کجا شروع کرده و اسم استادشو گفت که من فقط شجریان و تعریف یادم مونده.آخرشم یکی از آهنگای قشنگشو خوندکه من خیلی دوست دارم:
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت:ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بندهء من شو و بر خور ز همه سیم تنان
بقیش رو هم از دیوان حافظ پیدا کردم:
کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز
تا بخلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت:پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست بدست آر و زدشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان؟
گفت:حافظ من و تو محرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
دادگاه
[نویسنده می کوبد روی میز]:
- اعضای حاضر: دکتر،شاعر،مزغونچی،دیوونه،ابرام،کوچول و خودم که نویسنده باشم.
حاضرین "8"نفر.جلسه رسمی است!
صورت جلسه: بررسی وضعیت لینک"رضا آراز"
[نویسنده کاغذ را نزدیک می گیرد و شروع می کند به خواندن]:
با توجه به مسایلی که اخیرا اتفاق افتاده و شکایاتی که به دبیر خانه واصل گردیده متن کیفر خواستی در مورد شخصیت حقیقی جناب آراز به شرح ذیل تنظیم شده:
1.قرار دادن لینک "وقایع اتفاقیه"در جایگاه اسفل السافلین!!
[صدای حضار:وای وای]
2.بیان این مساله که معیار دوستی و دشمنی در وب لاگ "نوشته بر سنگ"فاصله لینکها از سقف وب لاگ می باشد.
[ابرام: آخ چشششممم!!]
3.علاوه بر موارد یاد شده چند فقره شکایت از شخص مشارالیه از جانب جناب"شازده"مبنی بر: تشویش اذهان عمومی،گرفتن غلطهای املایی،چند فقره دست اندازی نوشته جات شازده و تقلید سبک نوشتاری ایشان به دستمان رسیده بود که
بعد از شور و مشورتهای بسیار، با توجه به مهلت 3 روزه که به ایشان جهت اصلاح خطاهای یاد شده داده شد و ایشان همچنان در کارشان ثابت قدم مانده اند لذا حکم زیر در مورد ایشان صادر شد:
مطابق بند 4 قانون مدنی وب لاگها(!)لینک ایشان به قعر جدول سقوط خواهد کرد.
موافقان دستهایشان را بالا ببرند.
[حضار دستهایشان را بالا می برند]
نویسنده: بسیار خوب! حکم یاد شده با 9(!)رای موافقُ بدون مخالف به تصویب رسیده از همین لحظه لازم الاجرا خواهد بود!
پ.ن: لازم به ذکر که جناب شازده در جلسه رای گیری هر دو دستشان را بالا گرفته بودند!!
اگر شبی از شبهای زمستان ،مسافری
"تو داری شروع به خواندن داستان جدید ایتالو کالوینو،اگر شبی از شبهای زمستان مسافری،می کنی.آرام بگیر.حواست را جمع کن..."
اینا جمله های اولیه کتاب"اگر شبی از شبهای زمستان مسافری"،است.که خواننده مستقیما خطاب واقع می شه و شروع می کنی به خواندن کتاب .فصل اول رو می خونی ،حدود 30 صفحه و بعد میبینی که به نظرت نوشته ها آشنان و می فهمی که صفحه 17 مجددا تو صفحه 32 چاپ شده!یک اشتباه چاپی.و بقیه کتاب همینطور پشت سر هم صفحه 17 ئه!نویسنده برت می داره می ری کتاب فروشی که بفهمی مشکل از کجاست و اونجا با یک خانوم خواننده مواجه می شی که مشکل مشابه داره...فروشنده می گه که به دلیل اشتباه در ته دوزی،اوراق نسخه های کتاب با اوراق نسخه های کتاب "با دور شدن از مالبروک"از نویسنده ی لهستانی "تادزیو بازاکبال"مخلوط شده!!متوجه می شی که اون چیزایی هم که خونده بودی مال یه کتاب دیگه بوده در اصل!!کنجکاو می شی که بری کتاب لهستانیه رو بخونی!و اون کتابو می خری که اتفاقا خانوم خواننده هم اونو داره می خره!...و این قضیه همینطور ادامه پیدا میکنه...تا 10 فصل!یعنی همینطور نزدیک به 10 تا کتابو عوض می کنی که بعضیاشون تقلبی هستن!!همینجور گیر می کنی تو داستان!!یعنی در اصل کل کتاب از 10 تا داستان که هر کدوم تا یه جایی می رن و بعد قطع می شن ساخته شده.مثلا یک بار پلیس کتابو از دستت می قاپه که این کتاب تو این کشور توقیفه!!یک جا تو یک پارک با یکی قرار می ذاری که ادامه یک داستان رو ازش بگیری که پلیس میاد دستگیرش می کنه و ...و جالبیش اینه که خیلی از همین فصل ها به نوعی یک داستان کوتاهه که نکته های جالبی هم توشون پیدا می شه.
"...مدیر کل از تو دعوت کرد که به نقشه ی جهان به دیوار آویخته نگاهی بیندازی.رنگ های متفاوت آن نشان دهنده ی این وضعیت ها هستند:
- کشورهایی که در آن،کتاب ها بنا بر قواعد مشخصی توقیف می شوند.
- کشورهایی که در آن فقط کتاب هایی منتشر می شوند که به تایید دولت رسیده است.
- کشورهایی که در آن به طرز ناقص،تقریبی و پیش بینی نشده،سانسور اعمال می شود.
- کشورهایی که در آن سانسور،دقیق و ماهرانه انجام می شود و بخوبی متوجه دخالت ها،تلمیحات،و رهبری روشنفکران مو شکاف و زیرک است.
- کشور هایی که شبکه های پخش آن مضاعف اند.یکی قانونی و یکی مخفی.
- کشورهایی که در آن سانسور وجود ندارد،چون کتابی وجود ندارد،هر چند خواننده بالقوه بسیار دارد.
- کشورهایی که در آن کتاب وجود ندارد،اما کسی هم غیبت آن را حس نمی کند.
- و بالاخره کشورهایی که هر روزه در آن برا ی تمام سلیقه ها و تمام طرز فکر ها ،کتاب منتشر می شود اما مردم به آن بی تفاوت هستند!"
ص 287- اگر شبی .... -ترجمه لیلی گلستان
در کل من که خیلی خوشم اومد.نوع روایت کردنش خیلی جالب بود برام و همینطور فکری که پشت داستان بود.یحتمل که برم بقیه کتاباشم بخونم...
چون چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه...
نوار "مولوی"با صدای "احمد شاملو" و موسیقی"فرهاد فخرالدینی "رو گوش می دادم.
هوای بارونی ،شعر مولوی و صدای شاملو!خیلی چسبید.
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو، دیوانه شو
وندر دل آتش درآ پروانه شو،پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن
وانگه بیا با عاشقان همخانه شو،همخانه شو
رو سینه راچون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها
وانگه شراب عشق را، پیمانه شو،پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی، مستانه شو، مستانه شو
قفلی بود میل و هوا ،بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو،دندانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو،رو شانه
چون جان تو شد در هوا زافسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو ،افسانه شو
بارون
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهو دادن به شبهای تار
ای بارون
ای بارون،ای بارون
ماهو دادن به شبهای تار ای بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چو زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار
ای بارون
شعر :علی معلم
از نوار:شب،سکوت،کویر - کیهان کلهر و شجریان
سلانه
پیرمرد
همه عمر تابوت ساخته بود
پیرمرد را می گویم
برای کسان بسیار
پیر
جوان
زن
یا
مرد
امروز اما
با جهدی عظیم
چکش بر میخ می کوبید
و
چوب را
سنباده می زد
-"گویا که
تابوت آخر
باشد!"
پیرمرد
تابوت خویش
می ساخت!
پویان -1381
Saint Peter's Gate
I was lost in the dark,
And the fear was in my heart,
All around me the forest and the rain,
Then with the flash of a light, I saw it in the night,
I must be getting near - Saint Peter's Gate!
When I went through the door, he was standing in the hall,
An old man with a beard of shining white,
He said ";I've been expecting you, let me show you to your room";,
And he took me all the way by candlelight,
And lying there on the bed, a book, black & red,
My name was written on the front in gold,
And when I opened it up, there were pictures of my life,
And a voice began to call from down below;
Nobody will get through, nobody,
Not even you, can escape the Judgement Day,
Nobody will be spared, Heaven is only there,
For the ones who satisfy them at - Saint Peter's Gate.
";Come with me"; said that old man, as he took me by the hand
";There is someone here that you have seen before,
In this room on the left, a man who did his best,
To bring joy and happiness to one and all;
But in that room on the right, a dictator in life,
We've been waiting for him here,as you can tell,
For all the blood he's spilled,
And for all the ones he's killed,
We condemn him to eternity in hell;
Nobody will get through, Nobody,
Not even you, can escape the Judgement Day,
Nobody will be spared,Heaven is only there,
For the ones who satisfy them at - Saint Peter's Gate.
I woke up with the dawn, there was someone in my room,
A woman, like an angel all in white,
And then she told me ";You must run, for your time has yet to come,
Go now, before they change their minds";,
And from the window I saw,
A thousand or more,
Bringing that dictator to his knees,
And his cries broke the sound,
Of my footsteps on the ground,
As I made it to the safety of the trees:
Nobody will get through,
Nobody not even you,
Can escape the judgement day,
Nobody will be spared,
Heaven is only there,
For the ones who satisfy them at...
Saint Peters Gate.
Nobody will get through,
Nobody not even you,
Can escape the judgement day,
Nobody will be spared,
Heaven is only there,
For the ones who satisfy them at,
St Peters Gate.
سترون
تهی
تهی ام از هر چیز
از هر کس
از هر آنچه پنداری
همچون برکه ای راکد
که هیچ بادیش به تحریک وا نمی دارد
و چون نسیمی وزد به هیچش نمی انگارد
لحظه ها در گذار است و
کس را باک نیست که چون می گذرد.
-"بگذار تا بگذرد!"
هراسی نیست
عشقی نیست
امیدی نیست
همه چیز در سکونی وهمناک
گم شده است
غروب خورشید هم دگر نشانی نیست
قلب در به در شده را!
پویان 1381
ستاره
سر برداشت
چشمی گرداند
و
به آسمان در نگریست
ستاره ای در افق سو سو می زد
-" تو نشانه ای؟فانوس راهی؟
برای عابر خسته؟"
-" نه تعبیرشان این است
ورنه
تا بوده ،بدین سان،بدین جای بوده ام!
در این کهکشان
هزاران چون من
بر گرد مدار خویش رهسپارند
تقدیر من بود شاید
که این چنین پرتو فشان شوم!"
پویان- 1381
...آقای شاعر دستش رو کرده بود توی جیبش و یک قیافه متفکرانه به خودش گرفته بود. بهترین فرصت بود که بهش بگم.نشسته بودم پشت میز...تقریبا همه چیز سر جاش بود .فقط کاغذهایی که مربوط به اون بود پخش و پلا بود.یعنی یک طوری هم هست که نمی شه بهشون دست زد.دادش می ره هوا.بهش گفتم:
- آقا جان!بالاخره می خوای این کاغذا رو چیکار کنی؟اگه گم و گور شدن تقصیر خودته ها!
- آخه چیکارت دارن اینا! یه گوشه افتادن دیگه.
- بابا جان! پنجره بازه ...یهو دیدی باد بردتش....یا چه می دونم آب ریخت روش و هزار تا چیز دیگه...
- خب می گی چیکار کنم؟
- چه میدونم...بنویسش تو یه دفتری تا اینجوری گم و گور نشه!...
- نمی خوام!
- چرا؟
- نمی دونم...از یه طرف دلم نمیاد دورشون بریزم...از یه طرف هم ...
- یعنی اذیتت می کنن؟
- تقریبا... و اینکه الان یه جور دیگه فکر می کنم...حداقلش این که کسی که اونا رو گفته با این کسی که الان جلوت وایستاده فرق کرده!
- خب اینجوری که بدتره!..هر وقت چشمت بهشون می افته...دوباره همون آش و همون کاسه...
- موندم توش...نمیشه دورشون ریخت...متوجهی...به هر حال یک دوره از زندگی بوده...خاطرست...می دونی چی می خوام بگم؟
- آره.
نتیجه این شد که برای این که همگی از دست این شعرها راحت بشیم، بذاریمشون تو وب لاگ!!حالا کم کمک می نویسمشون.
در راستای اینکه Ye nafar از ما خواسته بود شرح ما وقع بخش زنان رو بنویسیم...هر چی فکر کردیم دیدیم که انصافا تو این بخش خیلی اتفاقات مهم نمی افته!تو هر کشیک هم که خونه پر یکی دو نفر فارغ بشن که قابل عرض نیست!ولیکن از اونجایی که شازده دز سال جدید قلم فرسایی نکرده بود لذا می گیم که شخص ایشان وقایع اتفاقیه روز قبل که به اتفاق در کشیک بودیم رو بنویسه:
روز آدینه تشریف بردیم دارالشفا.فی الواقع دو فقره انترن شب ماضی در خواب ناز بوده هیچ اتفاق حادث نشده بود.ممد آقا لیمیتد هم در پاووین تشریف داشتند.
میرزا آرمین آقا فلوکس خوار کشيک اطفال بوده ساعت ۸:۴۵ تشريف مبارک را آوردند.مقاديری خواب آلودگی حادث شد.گرفتيم خوابيديم.يکهو وسط خواب و بيدار صدای موبايل به طور هاتف غيبی بلند شد.ميرزا برديا آقا رفيق گرمابه و گلستان بود.گفتيم در پاووين مشغول چرت زدن می باشيم.اوقاتشان تلخ شد.گفتيم يک روز ديگر رويتشان می کنيم.رفتيم بيرون جماعت انترن نگران حالمان بودند که طوريمان شده باشد!گفتيم هچ محل اعتنا ندارد...لکن دست بردار نبوده مدام اباحی گری و ماسونی گريشان گل کرده بود.
ميرزا آرمين آقا تشريف آوردند پاووين - شخص مربوطه يک فقره گوشی مکش مرگ مای سبز فسفری داشته که از دور تو ذوق می زند! - يک فقره سووال برايشان حادث شده بود.فرمودند که رزيدنت اطفال از شخص ايشان من باب ؛نوزاد جوشيده؛ سووالات فرموده بودند که ايشان هيچ گونه اطلاع داشته بودند و جهت التفات بيشتر دست به دامان ما شده بودند!مقاديری عقلمان را جمع کرديم گفتيم پنداری که منظور يک فقره نوزاد بوده که بيش از حد ممکنه در رحم مادر باقی مانده ناچارا جوشيده باشد!!لکن سن نوزاد در داخل شکم ۴۰ هفته بود!علی هذه به اتفاق ممد آقا ليميتد مقاديری غور و تفحص کرديم هيچ گونه فرجی حادث نشد!
ميرزا آرمين آقا تشريف بردند بخش مجددا مراجعه فرمودند.پرس و جو کرديم کاشف به عمل آمد که فاميلی مادر نوزاد مربوطه ؛جوشيده؛بوده است!!!
مقاديری حوصله امان سر رفت.اخيرا يک فقره فوتبال دستی در پاووين نازل شده ...نشستيم به بازی...ميرزا آرمين آقا پاووين را روی سرش گذاشته بوده صداهای محير العقول از خودشان ساطع می فرمودند.
دومرتبا بيکاری حادث شد...نشستيم به قرائت يک فقره نمايشنامه: در انتظار گودو. عجالتا که تا نصف راه را رفته ايم.بلکه چار کلمه کتابت بفرماييم.
شام آوردند مقاديری کرفس بود...جماعت خوششان نيامد.تلفن فرموديم در به در .يک فقره کشلقمه بر اعزام شد.مقاديری گرانی حادث شده!يحتمل که از اثرات افزايش قيمت بنزين باشد!
ساعت ۱۱ شب از بخش تلفن فرمودند.يک فقره مريض نازل شده بود.به اتفاق ممد آقا ليميتد رفتيم بخش.يک فقره خانم حامله ۴۱ هفته که مقاديری حرکات جنينشان کاهش يافته بود آِمده بود.گاومان زاييد!بنا شد که اگر تا ساعت ۵ صبح درد زايمان شروع نشود...زايمان بيمار القا شود!!نشسته بوديم که يکهو يک فقره خانم جوان بدو بدو آمده فرمودند که بچه اشان در حال افتادن است!!گل بود به بوته هم آراسته شد!نمی دانيم جماعت تا آنوقت شب کجا تشريف دارند که نصفه شب ياد دارالشفا می افتند!کيسه آب مريض پاره شد...
تا ساعت ۸ صبح ۴ ساعت ۴ ساعت تقسيم کرديم که بيدار بمانيم.يک سر رفتيم پاووين ميرزا آرمين آقا کانهو يک فقره خرس قطبی چاق و چله خوابيده بود!ای لعنت بر چشم شور...
شازده
جان جهان دوش کجا بوده ای
نی غلطم در دل ما بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام
آه که تو دوش کرا بوده ای
رشک برم کاش قبا بودمی
چونکه در آغوش قبا بودمی
زهره ندارم که بگویم ترا
بی من بیچاره کجا بوده ای
آینه ای رنگ تو عکس کسی است
تو زهمه رنگ جدا بوده ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بوده ای
مولانا
اگه یه نگاهی به شبکه های ۶-۷ گانه تلویزیون بندازید...وقتی در مورد جنگ و مسایلش صحبت می شه زیر اسم مصاحبه شونده، اسم و لقب و عنوان و ...نوشته می شه.مثلا: یاردانقلی فشفشه کارشناس امور نظامی.غضنفر شوت علی کارشناس ژئوپلتیک و نئو استراتژی(!)
حسین الفرار کارشناس امور دفاعی و غیره.
که شاید اسم هیچ کدومشون هم به گوش آدم نخورده باشه...ولی مصاحبه کننده ۵۰ بار اسم و تفصیلات یارو رو به رخ می کشه!...
دیشب بازی منچستر ـ رئال بود.بین دو نیمه زدم شبکه ۱ که دیدم مالک اشتر (!)داره با یه آقای مو سفید صحبت می کنه.و موضوع صحبت هم سینما بود...حرفای آقاهه هم به آدم حسابیا می اومد...منتظر موندم تا بلکه اسمشو زیر نویس کنن یا بلکه مالک نا پرهیزی کنه و اسم یارو رو بگه ...۵ دقیقه-۱۰ دقیقه - یک ربع صبر کردم ولی خبری نشد!خلاصه بعد از ۲۰ دقیقه یه قسمت از فیلم آقای کارگردان رو نشون دادن که بالاخره کاشف به عمل اومد که خسرو سینایی ئه!
به این میگن یک رسانه ی فرهنگ پرور.
سازجدید ایرانی : سلانه
"سلانه که سازی تازه و بر اساس نمونه های قدیمی ساز بربط است،با تلاش سیامک افشاری ساخته و حسین علیزاده نخستین تکنوازی خود با این ساز را از سوی انتشارات ماهور روانه بازار کرده است.
ساز ابداعی دارای 12 سیم است و با الهام از تصاویر یک نمونه ساز زهی مضرابی و دسته بلند که در اصل دارای سه سیم و سه گوش بوده،ساخته شده است.
ساز سلانه دارای 6 سیم اصلی با قابلیت انگشت گذاری و 6 سیم طنینی است و بسیار شبیه رباب امروزی است با این تفاوت که روی کاسه رباب پوستمی کشند ولی سازنده"سلانه"در ساخت اینساز از صفحه ای چوبی همانند سه تار بهره برده است.
وجود 6 سیم اصلی نمایانگر افزایش گسترده صوتی این ساز نسبت به سازهای هم خانواده ای چون تار و سه تار است و صدای بمی که هم اکنون در اکسترهای سنتی از ساز های بربط و تار باس شنیده میشود،را می توان از این ساز هم شنید.
اگرچه شکل و شمایل این ساز بسیار شبیه ساز دیوان،سازی که در نواحی غرب و نیز ترکیه مورد استفاده قرار می گیرد،است اما گستره صدایی و اندازه کاسه و دسته آن با ساز دیوان تفاوت هایی دارد.
حسیت علیزاده درباره فلسفه وجودی ساخت این ساز می گوید:"استفاده از سازهای سنتی در موسیقی دستگاهی در سالهای متمادی،چه در تکنوازی و چه در همنوازی،رنگ و صدای یکنواختی ایجاد کرده که حتی اگر آثاری جدید به وسیله این سازها اجرا شود به علت رنگها و وسعا محدود آنها تکراری جلوه می کندو لذا تتبع در سازهای قدیم و احیاء آنها می تواند به ایجاد رنگهای متنوع و وسعت بیشتر موسیقی ایرانی کمک کند."
همشهری- 18 فروردین 82
هدایت
Metalica
The Unforgiven (II)
Lay beside me
Tell me what they've done
Speak the words I wanna hear
To make my demons run
The door is locked now
But it's open if you're true
If you can understand the me
Then I can understand the you
Lay beside me
Under wicked sky
The black of day
Dark of night
We share this paralyze
The door cracks open
But there's no sun shining through
Black heart scarring darker still
But there's no sun shining through
No, there's no sun shining through
No, there's no sun shining
What I've felt
What I've known
Turn the pages
Turn the stone
Behind the door
Should I open it for you?
Yeah
What I've felt
What I've known
Sick and tired
I stand alone
Could you be there
'cause I'm the one who waits for you
Or are you unforgiven too?
...
هفت سین
"هفت سین"اسم نواریه که اخیرا از "محمد اصفهانی" به بازار عرضه شده."محمد علی چاووشی"در مقدمه نوار نوشته که چون عدد هفت در بین ایرانیان عدد مقدسیه به همین دلیل هفت آهنگ از هفت اقلیم موسیقیایی ایران انتخاب شده که "کامبیز روشن روان"تنظیم و ارکستراسیون اش رو بر عهده داره.و به گفته خودش:" به لهجه روزگار و هم ریتم با روح زمان و همرنگ با غمان وشادیهای امروزینمان"است.شامل:
زیارت(ملا ممد جان)-سلسله جنون-آرام جان- اشتر خجو-نوایی-تمنا و افسانه.
ترکیب قشنگی بود.
ملا ممد جان
سر کوه بلند فریاد کردم علی شیر خدا را یاد کردم
علی شیر خدا یا شاه مردان دل ناشاد ما را شاد گردان
علی شیر خدا دردم دوا کن مناجات مرا پیش خدا کن
چراغ آسمون نذر دل تو به هر جا عاشقه دردش دوا کن
نظر گاه چون رویم با هم نگارا بگیریم دامن شیر خدا را
بگرییم تا خدا رحمش بیاید نهیم بر چشم خود قفل طلا را
بیا که بریم به مزار ملا ممد جان مزار مولا علی آن شاه مردان
شعر: فرهنگ عامه
بوی کبریت سوخته...
فندک گاز،نمی دونم که چش شده بود.چند باری جرقه زد ولی گاز روشن نشد.ناچارا گشتم دنبال کبریت و شعله رو با کبریت روشن کردم.بوی کبریت سوخته...یهو یاد شبهای بنباران افتادم...یاد برق رفتنها و اینکه می شستیم زیر چراغ گازی...یاد اینکه همه خانواده پا شدیم رفتیم باغ یکی از فامیلها کرج... جمع پسر خاله ها و دختر خاله ها
که حالا هر کدومشون یه جای دنیا هستن... برنامه های تلویزیون که می خواست در غیاب مدرسه بچه ها آموزش و پرورش زو فراموش نکنن!و من فقط زنگ تفریحای بین برنامه هاش یادم مونده ..مسابقه های فوتبال نمی دونم چه سالی...یاد اون شبی که آژیر کشیدن و رفتیم تو راه پله که آقای اسماعیلی (همسایه پایینی) رفته دم در که ببینه می تونه چراغ هواپیما رو تو آسمون ببینه که نور قرمز چند لحظه همه جا رو پر کرد و بعد صدای وحشتناک و پیچیدن خاک تو هوا.شاید خوش شانس بودیم که راکت هواپیما خورد دو تا کوچه بالا تر....یاد گلوله های سرخ ضد هوایی که تو شب تاریک آسمونو بالا می رفتن...
همه اینا از صدقه سر همون یه دونه کبریت بود!نمی دونم شایدم صحنه های این جنگ چند روزه این چیزا رو تداعی کرده برام...ولی یه چیزی که الانه خیلی کم رنگ شده، دوستی و محبت بین آدمهاست...خیلی از مسایلی که الان هست اون موقع نبود...شاید که شرایط سخت آدمها رو به هم نزیک تر می کنه...نمی دونم...
این جنگ اگه هزار تا بدی داشته باشه،یک فایده داره که به نظرم به همه اون بدی ها می چربه!
و اون چیزی نیست مگر اینکه ما بالاخره به مدد صدا و سیما به این نکته پی برلدیم که این مملکت از حیص کارشناسان مختلف نظامی،سیاسی،اقتصادی و غیره به مرز خودکفایی و صادرات رسیده و عن قریب که سازمان های مختلفه خارجی برای استخدام اشخاص یاد شده به سمت ما هجوم بیاورند!
اورکا!
من از چند روز قبل از عید تا همین چند لحظه پیش تو کف این مونده بودم ه چرا ملت وب لاگشونو به روز نمی کنن!گفتم یا سرشون شلوغه یا اینکه دیگه وب لاگ نویسی از مد افتاده یا اینکه یه چیز باحال تری اومده یا هر چی!غافل از اینکه کامپیوتر محترم دیگه خودشو تو زحمت نیم انداخت و همون صفحه های قدیمی رو باز می کرد!!که بالاخره با یک بار refresh کردن مشکل حل شد.و حالا من موندم و چندین تا! وب لاگی که از ۲۰ روز پیش نخوندمشون!
کاوه گلستان...
داشتم نامه هایی که رو که تو این مدت چند روزه اومده بود و چک نکرده بودم نگاه می کردم.
یکیش در مورد "کاوه گلستان"پسر ابراهیم گلستان بود.که فیلمبردار بی بی سی بوده و رفته عراق ... از ماشین که پیاده می شه می افته تو میدون مین و...بوم!!کشته میشه!...
Quino
من تو این جنگ بین آمریکا و عراق طرف هیچکدومشون نیستم!یعنی بیشتر دوست دارم که صفر - صفر تموم شه.هرچند که بالاخره آمریکا دیر یا زود عراق رو می گیره!
ولی انصافا جنگش عادلانه نیست!
سال نو مبارک!
البته یک مقدار با تاخیر.یک مقدارش به خاطر کشیک های خودم بود.یک مقدارشم به خاطر پرشن بلاگ.به هر حال امیدوارم که امسال سال خوبی برای همه باشه.
